سفر به سرزمین خیالی (اين قسمت : سو مي شون - SO MI SHON !!! )

درود همولایتی

         بعد از مدتها دوري و چشم انتظاری بسیار جهت زيارت دوباره ، دوست و همولايتي عزيزمون همسو ، كه مطالب و مقالات جالبي برامون ارسال ميكردند ، با مطلب جالبي دوباره يادي از ما كردند كه به نشانه تشكر و قدرداني ، عين مطلب ارساليشون رو براي مطالعه شما عزيزان درج مي كنيم و اميدواريم لذت برده و با اظهار نظراي خوب خود راهنما و مشاور ما باشيد در ادامه راه ...


سلام
سفر به سرزمين خيالي تقديم به جناب آقاي عموئي و همه دوستاي عزيز خوب خوب من.
بخونيد و حتما نظرتونو برام بنويسيد.
شما را به خوندن قسمت اول اين داستان دعوت مي كنم .
 
          سو مي شون ( SO MI SHON ) از جزاير دور افتاده اما بسيار زيبا و جادار در جنوب اقيانوس چزرستونه، البته سراغ نقشه جغرافيايي زمين نرين به دلايلي كه بعدا بهتون مي گم اين جزيره ثبت جغرافيايي نداره، بابا ... يعني اينكه سو مي شون جزيره زيبائيه كه وجود داره اما كسي آدرسي ازش نداره . حالا چطور شد ما رفتيم به اين جزيره دور افتاده يه ماجراي خوندني داره كه همشو تقديم چشماتون مي كنم .
         پنج كيلومتر مونده بود كه برسيم به بهشت اتوبوس وايستاد، مامور راهداري به راننده اعلام كرد بعلت سقوط چند تا فرشته جاده بسته ست ، احتمال داره چند روز طول بكشه تا جاده رو باز كنن . ظاهرا راهي جز برگشتن به زمين و چند روز سرگردوني نداشتيم . حتي پيشنهاد داديم كه اين پنچ كيلومتر راهي نيست ، پياده قدم مي زنيم. اما قبول نكردند .
         خلاصه برگشتيم زمين ، همسفرا هر كدوم رفتن پي گشت وگذرارشون . مونديم سه نفرمون يكي كه خودم بودم ، يكي شون اسمش رزاق بود كه من صداش مي زدم پت ، اون يكي اسمش النقي بود كه من آرتين صداش مي زدم .
        پت گفت بريم شكرستون ديدن مراسم عروسي پسر كدخدا ، آرتين گفت چرا نريم نمكستون، من پيشنهاد دادم حالا كه فرصتي شد چند روزي بيشتر تو زمين بگرديم بريم يه جايي كه اصلا تا حالا حتي اسمشو هم نشنيده باشيم . پت و آرتين هر دو تائيشون قبول كردند ، لذا با هم رفتيم اداره فوق سري بوووووق تا ببينيم همچين جايي وجود داره ؟ پس از جستجوي زياد اسم چند تا جزيره رو پيدا كرديم كه سو مي شون ( SO MI SHON ) جذاب تر به نظر مي رسيد و اين طوري شد كه سه نفري مسافر سو مي شون شديم .
          بدو ورود با يك جمعيت بسيار زيادي روبرو شديم كه سر دروازه شهر دور هم جمع شده بودند . پت گفت : وااااااي ... اين همه جمعيت ، چرا دور هم جمع شدند ؟ آرتين جواب داد حاضرم شرط كنم اين جمعيت تو صف ثبت نام اينترنت پر سرعت وايستادن يا اينكه احتمال داره سر پرو‍‍‍ژه تسطيح اراضي كشاورزيشون با هم دعوا دارن .  خنديدمو گفتم بريم جلو تا ببينيم ماجرا چيه ؟
         ماجرا از اين قرار بود كه يكسري مسابقات پرتاب پر قو از روي ديوار بين جزاير دور افتاده ايي مثل سو مي شون ( SO MI SHON ) برگزار شده بود . ساكور ورزشكاري بود كه از سو مي شون توي اين مسابقات شركت كرده بود و تونسته بود با پرتاب پر قو به طول هفده فوت به مقام اول اين مسابقات برسه . شخصي بنام 417 سو مي شوني يكي از دوستاي نزديك و پيگر كارا و يكي از اولين حاميان ساكور بود . بخاطر همين اين جمعيت بخاطر كمرنگ كردن فعاليتها وحمايتهاي آقاي 417 سو مي شوني سنگ تموم گذاشته بودن و مراسم استقبال تدارك ديده بودند . چون ظاهرا بعضيا اصولا نمي تونستن ببينن 417 سو مي شوني تو جزيره داره براي مردم قدمي مي گيره ...
بگذريم ...  
         ساكور حالا ديگه ساكور خالي نبود ، اون قهرمان بود ، اون رو دوش جووناي جزيره جابجا مي شد وبا تواضع احساسات اهالي رو جواب مي داد . همه چي داشت خوب پيش مي رفت ، يهو ديدن مدال قهرمان سر جاش نيست ، البته زود پيدا شد ، ظاهرا يكي برداشته بود ازش يه عكس يادگيري بگيره تا از اين عكس تو انتخابات آينده استفاده كنه. پت با بهت گفت: عجب آدمايي پيدا مي شن !!  آرتين گفت بيچاره راي دهنده ها !! مراسم استقبال البته با ديدن چند تا شيرين كاري ديگه بپايان رسيد و اهالي جزيره رفتن سر خونه زندگي شون ...
         از فرداي اون روز يه تابلويي سر دروازه شهر نصب شده بود به اين مضمون كه (سو مي شون ، ابر قدرت دنيا) البته اين تصميم از تو دل خاندان امپراطوري اين جزيره بيرون اومده بود هر چند به نوعي آرزوي اكثر اهالي بود كه به لطف قهرماني آقاي ساكور بهش رسيده بودند . البته ساكور و 417 سو مي شوني و بقيه دوستاشون مخالف اين كار بودند ولي چون ناله هاشون بجايي نمي رسيد نتونستن جلوي اين كارو بگيرند.
         اين ماجرا يكي از دلايلي بود كه سو مي شون تو نقشه زمين قرار نداشت ، چون اين يه جمله به مزاج خيلي ها سازگار نبود و واكنش خيلي از كشورها رو بهمراه داشت . اونا سر اين واكنشهلي منفي سفير خودشونو از سازمان ملل براي هميشه برگردوندند و اعلام كردند ديگه اين سازمانو به رسميت نمي شناسن ، اونا هم برا تلافي اسم سو مي شونو برا هميشه از نقشه محو كردند و ...
 
پايان قسمت اول
 
در قسمت دوم خواهيد خواند:
پت مدعي ميشه كه برادرش متو تو سو مي شون پيدا كرده ويه عالمه ماجرا خوندني ...
 
             لطفا با ارائه نظرات وموضوعات پيشنهاديتون براي نوشتن ادامه داستان ، ياري گر مان باشيد.
 
ارادتمند تان همسو

           البته همسوي عزيز يك نكته را فراموش كردند و آن اينكه عليرغم وعده هائي كه مسئولان روستا در جلسات هماهنگي استقبال ، بر سر نحوه استقبال و چاپ بنر و بروشور به هر تعداد و هزينه اي در جهت هر چه با شكوهتر برگزار شدن اين مراسم و عدم تعيين سقف هزينه ها و وعده خرج از جيب شخصي ( كه با اعتراض صادق كميشان هم مواجه شده بود ) داده بودند ، همانند تمامي وعده هاي غير عملي قبلي ، اين وعده نيز در حد حرف باقي ماند و با گذشت حدود هشت ماه از مراسم استقبال ، كمك هاي مالي وعده داده شده تحقق نيافته و فقط يكسري فاكتورها به مثابه مثنوي هفتاد من كاغذ روي دست ۴۱۷ سو مي شوني مانده و كسي هم جوابگو نيست و هر كس دست اتهام بسوي ديگري دراز مي كند و الغرض ، علي ماند و حوضش و ...
       بهر صورت ، ممنون و سپاسگزاريم از همولايتي همسوي عزيز بابت اين داستان زيبا و منتظر قسمت دوم اين داستان و باقي مطالب و مقالات مرتبط با روستايمان هستيم ...
و البته اظهار نظر فراموش نشه همولايتي ...
مديريت وبلاگ

قصه ی بی پدری ...

بنام او که اول است و آخر ...

سلام

       در اولین پاسخ به دعوت برای مجموعه داستانهای سفری به سرزمین خیالی  دوست عزیز و همراه همیشگی مون " همسو " ماجرایی رو به زیور طبع آراستند و در وبلاگشون همسوئی  قرار دادند تا بتونیم استفاده کنیم . 

        ضمن تشکر و سپاس از زحمتی که کشیدن ما هم بدون هیچ گونه دخل و تصرفی عینا نقل می کنیم و منتظر داستانهای بعدی از این دوست عزیز و سایر عزیزان هستیم .


         آی آدمای امروزی می خوام براتون قصه بگم خوب گوشاتونو باز کنید. قصه مال اون قدیماست اشکال نداره خسته می شید پاهاتونو دراز کنید.

        یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود توی مشرق زمین یه آبادی بود که می گن بگین ناکجاآباد. نا کجا آباد همون شهر خیالی قصه مون سرسبز بود وجادار، مردماش خوبو مهربونو با صفا، بعضیاشون شاد، بعضیاشون غمگین بودند، خوب بود چون می گذشت غمی نبود.

جووناش بلا بودن، تنبل تنبلا بودن. شیطنتو از هر رقم می خواستنو پایه بودن.

دعوا وفحش،چاقوکشی مرامشون، پریدن کبوترا خندیدن دخترکا همهء دلخوشی شون.

آجر سفال وقیلون شده کارو آینده شون، حالا می گم بیشتر از این اوضاع واز احوالشون.


لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه نوشته

سفری به یک سرزمین خیالی ...

         

سلامی واقعی از دیاری خیالی ...

          خيالات و تصورات آدمي نامحدوده و همين تخيلاته كه باعث پيشرفت آدمي شده . بعنوان مثال آيا تا بحال داستانهاي ژول ورن رو خوندين كه چگونه در داستانهاش از آينده گفته ؟ يا آيزاك آسيموف ، اديسون ، گراهام بل ، آلبرت انيشتين و ... رو كه با به جامه عمل پوشاندن به تصوراتشون تحولاتي شگرف در زندگي آدمي ايجاد كردن رو ميشناسين ؟ از اين نمونه ها كم نيستند ...

           در اين سري از مجموعه داستانها ي سفري به يك سرزمين خيالي ، ميخوايم با هم سفري داشته باشيم به يك نقطه فرضي . در تصوراتمون در اون نقطه گشتي بزنيم . براش آدماي جور و واجوري بسازيم . با بعضي از امور ، تصميم گيريها و  كارهائي كه در اونجا انجام ميگيره آشنا بشيم . از كارهاي خوبشون درس بگيريم  و تصميمهاي اشتباهشون رو درس عبرت كنيم براي تصميم گيريهاي بهتر خودمون .

 

 

 

         اين نقطه فرضي ميتونه هر كجا توي اين كهكشان راه شيري باشه . اسمشم ميزاريم ... چي بزاريم ؟ آها ، ناكجا آباد !!!! ( فقط بخونيد ناكجا آباد ، همين ، نه چيز ديگه ... !!! ) اينو از همون اول گفته باشيم تا باز گير ندن كه : آهاي ...  حواستون جمع باشه ؛ باز به ما گير دادين و ... كه در مثل مناقشه نيست .

         و متعاقبش خودكار بيت المال رو مصرف كنن كه برامون نامه فدايت شوم بزنن و جلسه برگزار كنن كه فلاني برنامه ها داره و اينجوره و اونجوره و ... ( شايد هم اين جلسات براي گرفتن حق جلسه باشه و ما بيخودي حساسيم ) و در عين استفاده كردن از  كارهاي انجام شده در كسب وجهه و ارتقاء پستي و ... آماج گلايه و انتقاد رو از طريق زمين و هوا و دريا بسوي ما روانه كنن  ( خدا رو شكر كه وعده هاي حمايت مالي كه براي اين امور داده بودن رو عمل نكردن ، وگرنه اونوقت چي ميشد ؟ ) ، خرجشون بالا بره كه اعلاميه پخش كنن كه آهاي مردم شاد بودن حرام شده !!!! ( خوب شد نگفتيم شب نامه پخش كنن ) ،  زحمت بيفتن و از وقتشون بزنن كه دوستاي عزيز و بزرگواري رو با ما آشنا كنن ( راست گفتن كه : عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد ... ) و ... خلاصه از اين ماجراهاي بياد ماندني  و عبرت آموز ...

اي بابا ...

يك ناكجا آباد كه اين همه توضيح نميخواست ، باز داشتيم جو گير ميشديما ...

بگذريم ...

            از دوستاي خوب و همولايتي هاي عزيزي هم كه دستي به قلم و ذوقي در نوشتن دارن ميخوايم مطالب مرتبط با اين موضوع رو برامون بفرستن تا بنام خودشون درج بشه و اين سري از داستانها ادامه داشته باشه ...

خوب ... شروع كنيم :

يكي بود

يكي نبود

زير گنبد كبود

يه ناكجا آبادي بود ...


مدیریت وبلاگ