درود همولایتی
بعد از مدتها دوري و چشم انتظاری بسیار جهت زيارت دوباره ، دوست و همولايتي عزيزمون همسو ، كه مطالب و مقالات جالبي برامون ارسال ميكردند ، با مطلب جالبي دوباره يادي از ما كردند كه به نشانه تشكر و قدرداني ، عين مطلب ارساليشون رو براي مطالعه شما عزيزان درج مي كنيم و اميدواريم لذت برده و با اظهار نظراي خوب خود راهنما و مشاور ما باشيد در ادامه راه ...
سلام
سفر به سرزمين خيالي تقديم به جناب آقاي عموئي و همه دوستاي عزيز خوب خوب من.
بخونيد و حتما نظرتونو برام بنويسيد.
شما را به خوندن قسمت اول اين داستان دعوت مي كنم .
سو مي شون ( SO MI SHON ) از جزاير دور افتاده اما بسيار زيبا و جادار در جنوب اقيانوس چزرستونه، البته سراغ نقشه جغرافيايي زمين نرين به دلايلي كه بعدا بهتون مي گم اين جزيره ثبت جغرافيايي نداره، بابا ... يعني اينكه سو مي شون جزيره زيبائيه كه وجود داره اما كسي آدرسي ازش نداره . حالا چطور شد ما رفتيم به اين جزيره دور افتاده يه ماجراي خوندني داره كه همشو تقديم چشماتون مي كنم .
پنج كيلومتر مونده بود كه برسيم به بهشت اتوبوس وايستاد، مامور راهداري به راننده اعلام كرد بعلت سقوط چند تا فرشته جاده بسته ست ، احتمال داره چند روز طول بكشه تا جاده رو باز كنن . ظاهرا راهي جز برگشتن به زمين و چند روز سرگردوني نداشتيم . حتي پيشنهاد داديم كه اين پنچ كيلومتر راهي نيست ، پياده قدم مي زنيم. اما قبول نكردند .
خلاصه برگشتيم زمين ، همسفرا هر كدوم رفتن پي گشت وگذرارشون . مونديم سه نفرمون يكي كه خودم بودم ، يكي شون اسمش رزاق بود كه من صداش مي زدم پت ، اون يكي اسمش النقي بود كه من آرتين صداش مي زدم .
پت گفت بريم شكرستون ديدن مراسم عروسي پسر كدخدا ، آرتين گفت چرا نريم نمكستون، من پيشنهاد دادم حالا كه فرصتي شد چند روزي بيشتر تو زمين بگرديم بريم يه جايي كه اصلا تا حالا حتي اسمشو هم نشنيده باشيم . پت و آرتين هر دو تائيشون قبول كردند ، لذا با هم رفتيم اداره فوق سري بوووووق تا ببينيم همچين جايي وجود داره ؟ پس از جستجوي زياد اسم چند تا جزيره رو پيدا كرديم كه سو مي شون ( SO MI SHON ) جذاب تر به نظر مي رسيد و اين طوري شد كه سه نفري مسافر سو مي شون شديم .
بدو ورود با يك جمعيت بسيار زيادي روبرو شديم كه سر دروازه شهر دور هم جمع شده بودند . پت گفت : وااااااي ... اين همه جمعيت ، چرا دور هم جمع شدند ؟ آرتين جواب داد حاضرم شرط كنم اين جمعيت تو صف ثبت نام اينترنت پر سرعت وايستادن يا اينكه احتمال داره سر پروژه تسطيح اراضي كشاورزيشون با هم دعوا دارن . خنديدمو گفتم بريم جلو تا ببينيم ماجرا چيه ؟
ماجرا از اين قرار بود كه يكسري مسابقات پرتاب پر قو از روي ديوار بين جزاير دور افتاده ايي مثل سو مي شون ( SO MI SHON ) برگزار شده بود . ساكور ورزشكاري بود كه از سو مي شون توي اين مسابقات شركت كرده بود و تونسته بود با پرتاب پر قو به طول هفده فوت به مقام اول اين مسابقات برسه . شخصي بنام 417 سو مي شوني يكي از دوستاي نزديك و پيگر كارا و يكي از اولين حاميان ساكور بود . بخاطر همين اين جمعيت بخاطر كمرنگ كردن فعاليتها وحمايتهاي آقاي 417 سو مي شوني سنگ تموم گذاشته بودن و مراسم استقبال تدارك ديده بودند . چون ظاهرا بعضيا اصولا نمي تونستن ببينن 417 سو مي شوني تو جزيره داره براي مردم قدمي مي گيره ...
بگذريم ...
ساكور حالا ديگه ساكور خالي نبود ، اون قهرمان بود ، اون رو دوش جووناي جزيره جابجا مي شد وبا تواضع احساسات اهالي رو جواب مي داد . همه چي داشت خوب پيش مي رفت ، يهو ديدن مدال قهرمان سر جاش نيست ، البته زود پيدا شد ، ظاهرا يكي برداشته بود ازش يه عكس يادگيري بگيره تا از اين عكس تو انتخابات آينده استفاده كنه. پت با بهت گفت: عجب آدمايي پيدا مي شن !! آرتين گفت بيچاره راي دهنده ها !! مراسم استقبال البته با ديدن چند تا شيرين كاري ديگه بپايان رسيد و اهالي جزيره رفتن سر خونه زندگي شون ...
از فرداي اون روز يه تابلويي سر دروازه شهر نصب شده بود به اين مضمون كه (سو مي شون ، ابر قدرت دنيا) البته اين تصميم از تو دل خاندان امپراطوري اين جزيره بيرون اومده بود هر چند به نوعي آرزوي اكثر اهالي بود كه به لطف قهرماني آقاي ساكور بهش رسيده بودند . البته ساكور و 417 سو مي شوني و بقيه دوستاشون مخالف اين كار بودند ولي چون ناله هاشون بجايي نمي رسيد نتونستن جلوي اين كارو بگيرند.
اين ماجرا يكي از دلايلي بود كه سو مي شون تو نقشه زمين قرار نداشت ، چون اين يه جمله به مزاج خيلي ها سازگار نبود و واكنش خيلي از كشورها رو بهمراه داشت . اونا سر اين واكنشهلي منفي سفير خودشونو از سازمان ملل براي هميشه برگردوندند و اعلام كردند ديگه اين سازمانو به رسميت نمي شناسن ، اونا هم برا تلافي اسم سو مي شونو برا هميشه از نقشه محو كردند و ...
پايان قسمت اول
در قسمت دوم خواهيد خواند:
پت مدعي ميشه كه برادرش متو تو سو مي شون پيدا كرده ويه عالمه ماجرا خوندني ...
لطفا با ارائه نظرات وموضوعات پيشنهاديتون براي نوشتن ادامه داستان ، ياري گر مان باشيد.
ارادتمند تان همسو
البته همسوي عزيز يك نكته را فراموش كردند و آن اينكه عليرغم وعده هائي كه مسئولان روستا در جلسات هماهنگي استقبال ، بر سر نحوه استقبال و چاپ بنر و بروشور به هر تعداد و هزينه اي در جهت هر چه با شكوهتر برگزار شدن اين مراسم و عدم تعيين سقف هزينه ها و وعده خرج از جيب شخصي ( كه با اعتراض صادق كميشان هم مواجه شده بود ) داده بودند ، همانند تمامي وعده هاي غير عملي قبلي ، اين وعده نيز در حد حرف باقي ماند و با گذشت حدود هشت ماه از مراسم استقبال ، كمك هاي مالي وعده داده شده تحقق نيافته و فقط يكسري فاكتورها به مثابه مثنوي هفتاد من كاغذ روي دست ۴۱۷ سو مي شوني مانده و كسي هم جوابگو نيست و هر كس دست اتهام بسوي ديگري دراز مي كند و الغرض ، علي ماند و حوضش و ...
بهر صورت ، ممنون و سپاسگزاريم از همولايتي همسوي عزيز بابت اين داستان زيبا و منتظر قسمت دوم اين داستان و باقي مطالب و مقالات مرتبط با روستايمان هستيم ...
و البته اظهار نظر فراموش نشه همولايتي ...
مديريت وبلاگ