دلیل بارش باران ...

نهایت عشق اوج باور و سر حد احساسی آسمانی است ...
 
وقتی نسیم عشق دستهای سپید ابر های عاشق را به دست هم می سپارد
 
به یمن این پیوند پاک وجودشان اشک شوق می ریزد

وبلاگ روستاي كميشان

 

امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم...
 
پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .
 
پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد .
 
پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم ...
 
بوی پاییز می آید...
 

 وبلاگ روستاي كميشان

باز باران بارید ،

خیس شد خاطره ها ،

مرحبا بر دل ابري هوا ،

هر کجا هستی باش ،

آسمانت آبی ،

و تمام دلت از غصه دنيا خالي ...


مديريت وبلاگ

اصول تغذيه در ماه رمضان

        ماه مبارک رمضان به عنوان ماه میهمانی الهی است زیرا مسلمانان با تحمل گرسنگی و تشنگی و محدودیت‌ ها، از سفره نعمات مادی و معنوی بهره‌ مند می‌ گردند . روزه باعث میشود که اعضای بدن مخصوصا دستگاه گوارش ما به مدت یک ماه استراحت کرده و نیروی تازه‌ ای بگیرند و از سوی دیگر، ذخایر چربی‌ های مضری که مخصوصا در ناحیه شکم تجمع پیدا کرده و می‌ تواند مشکلا‌ ت زیادی را برای ما ایجاد کند، کاهش یافته و سموم بدن دفع ‌ شود.

اصول تغذیه در ماه مبارک رمضان:

       روزه داران عزیز باید از یک رژیم غذایی سالم و با کیفیت بالا‌ پیروی کنند تا به این ترتیب بدن خود را با شرایط جدید تطبیق دهند. در ایام روزه داری برنامه غذایی افراد به دو وعده اصلی افطار و سحری محدود می‌ شود. در این خصوص وعده سحری از اهمیت ویژه‌ ای برخودار است زیرا پس از این وعده، ساعات روزه داری شروع شده و بدن انرژی دیگری دریافت نمی‌ کند که بهتر است از غذاهای دیرهضم مانند غذاهای حاوی کربوهیدرات پیچیده (قندهای مرکب) و فیبر نظیر میوه، سبزی، غلات کامل و حبوبات مثل جو، گندم، عدس، لوبیا، نان‌ های سبوس دار و … در این وعده استفاده شود. متخصصین تغذیه تاکید دارند که در این وعده غذایی باید از خوردن غذاهای سرخ شده، پرچرب و شیرین پرهیز شود.

وعده سحری فراموش نشود:

        این وعده غذایی در ماه رمضان همانند صبحانه در روزهای عادی بوده و مهمترین وعده غذایی به حساب می‌ آید. از آنجا که تمام غذاهایی که در این وعده مصرف می‌ شوند، انرژی مورد نیاز و مواد مغذی لا‌زم برای تمرکز و فعالیت روزمره را تامین می‌ کنند، اشخاصی که بدون خوردن سحری اقدام به روزه گرفتن می‌ کنند، در طول روز دچار افت قند خون، کاهش تمرکز و پایین آمدن توان کاری می‌ شوند ...

*********************************************

لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد ... 

ادامه نوشته

به دنبال خدا نگرد ...

وبلاگ روستاي كميشان

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

وبلاگ روستاي كميشان

او جایی است که همه شادند
و جایی است که ...

 

لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد ...

ادامه نوشته

از سری داستانهای آموزنده

 دختر زیبا و خواستگار پیر

           روزی روزگاري يك كشاورز در روستايي زندگي مي كرد كه بايد پول زيادي را كه از يك پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد. كشاورز دختر زيبايي داشت كه خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند.

           وقتي پيرمرد طمعكار متوجه شد كشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يك معامله كرد و گفت اگر با دختر كشاورز ازدواج كند بدهي او را مي بخشد و دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد كلاه بردار براي اينكه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت : اصلا يك كاري مي كنيم، من يك سنگريزه سفيد و يك سنگريزه سياه در كيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با چشمان بسته يكي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد لازم نيست كه با من ازدواج كند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما اگر او حاضر به انجام اين كار نشود بايد پدر به زندان برود.


          اين گفت و گو در جلوي خانه كشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر كه چشمان تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل كيسه انداخت. ولي چيزي نگفت ! سپس پيرمرد از دخترك خواست كه يكي از آنها را از كيسه بيرون بياورد.

        تصور كنيد اگر شما آنجا بوديد چه كار مي كرديد ؟ چه توصيه اي براي آن دختر داشتيد ؟ اگر خوب موقعيت را تجزيه و تحليل كنيد مي بينيد كه سه امكان وجود دارد :

1 ـ دختر جوان بايد آن پيشنهاد را رد كند .

2 ـ هر دو سنگريزه را در بياورد و نشان دهد كه پيرمرد تقلب كرده است .

3 ـ  يكي از آن سنگريزه هاي سياه را بيرون بياورد و با پيرمرد ازدواج كند تا پدرش به زندان نيفتد .

          لحظه اي به اين شرايط فكر كنيد. هدف اين حكايت ارزيابي تفاوت بين تفكر منطقي و تفكري است كه اصطلاحا جنبي ناميده مي شود. معضل اين دختر جوان را نمي توان با تفكر منطقي حل كرد.

به نتايج هر يك از اين سه گزينه فكر كنيد، اگر شما بوديد چه كار مي كرديد ؟!

و اين كاري است كه آن دختر زيرك انجام داد :

        دست خود را به داخل كيسه برد و يكي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت و با ناشي بازي، بدون اينكه سنگريزه ديده بشود، وانمود كرد كه از دستش  لغزيده و به زمين افتاده. پيدا كردن آن سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي ديگر غير ممكن بود.

           در همين لحظه دخترك گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتي هستم ! اما مهم نيست. اگر سنگريزه اي را كه داخل كيسه است دربياوريم معلوم مي شود سنگريزه اي كه از دست من افتاد چه رنگي بوده است... ؟


         و چون سنگريزه اي كه در كيسه بود سياه بود، پس بايد طبق قرار، آن سنگريزه سفيد باشد. آن پيرمرد هم نتوانست به حيله گري خود اعتراف كند و شرطي را كه گذاشته بود به اجبار پذيرفت و دختر نيز تظاهر كرد كه از اين نتيجه حيرت كرده است . نتيجه اي كه 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ هميشه يك راه حل براي مشكلات پيچيده وجود دارد.

2ـ اين حقيقت دارد كه ما هميشه از زاويه خوب به مسايل نگاه نمي كنيم.

3ـ زندگي شما مي تواند سرشار از افكار و ايده هاي مثبت و تصميم هاي عاقلانه باشد.


مدیریت وبلاگ

زندگی همانند عقاب

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته نگاه دارند.
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . 
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و
پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یا باید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرآیند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.

 

چرا این دگرگونی ضروری است؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم ...


نظر شما چیه همولایتی ؟

مدیریت وبلاگ

ده فرمان

         در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی
به نهایت خود رسید . تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !
 
 ده فرمان :

1-   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .
2-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .
3-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .
4-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .
5-   هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .
6-   هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .
7-   هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .
8-   هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .
9-   هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! 
 
پس از آن سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،
تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .  
او گفت :
ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم
اما به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ، همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد و ده فرمان چنین شد :
  
1-   هیچ انسانی ، انسان  مؤمن دیگر را نکُشد .
2-   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند .
3-   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید .
4-   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند .
5-   هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند .
6-   هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .
7-   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن  دیگر زور نگوید .
8-   هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید .
9-   هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند .
10-   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد !

و اینک ای دوستان
به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید
و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند ...

نظر شما چیه همولایتی ؟
                                                                                                                 مدیریت وبلاگ  

چند نکته زیبا و خواندنی در مورد زندگی

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر ...

از یاد خدا غافل مشو , فروتن باش ...

پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو « می‌دانم چه حالی داری » چون در واقع نمی‌دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می‌خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می‌داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی‌لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی‌خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: «برای چه می‌خواهید بدانید؟»

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می‌کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می‌گویند : آماده، هدف، آتش

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می‌بخشد.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می‌رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن. اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. در روز تولدت درختی بکار ...

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی‌شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می‌رود که برای رسیدن به آن تلاش می‌کنند ...

 

                                                         


                                                                                                                       مدیریت وبلاگ

سه مطلب آموزنده

لــنـگه کــفـش


          پيرمردي سوار بر قطار به مسافرت مي رفت. به علت بي توجهي يک لنگه کفش ورزشي وي از پنجره قطار بيرون افتاده بود.

         مسافران ديگر براي پيرمرد تاسف مي خوردند. ولي پيرمرد بي درنگ لنگه ي ديگر کفشش را هم بيرون انداخت. همه تعجب کردند.

          پيرمرد گفت : که يک لنگه کفش نو برايم بي مصرف مي شود ولي اگر کسي يک جفت کفش نو بيابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.

        آدم معقول همواره مي تواند از سختي ها، شادماني بيافريند و با آنچه از دست داده است فرصت سازي کند!


سه پند لقمان به پسرش

 روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي .

اول اينکه : سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري .

دوم اينکه : در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي .

و سوم اينکه : در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني .

           پسر لقمان گفت : اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

         لقمان جواب داد: اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد .

         اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است .

         و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست .


کسي که مي خواست خدا را ببيند!


        روزي مرد جواني نزد شري راما کريشنا رفت و گفت: ميخواهم خدا را همين الآن ببينم!!!
کريشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببيني بايد به رودخانه گنگ بروي و خود را شستشو بدهي.

او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسيار خوب حالا برو توي آب.
هنگامي که جوان در آب فرو رفت، کريشنا او را به زير آب نگه داشت. عکسل العمل فوري مرد اين بود که براي بدست آوردن هوا مبارزه کند.
           وقتي کريشنا متوجه شد که آن شخص ديگر بيشتر از اين نميتواند در زير آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

          در حالي که آن مرد جوان در کنار رودخانه بريده بريده نفس ميکشيد، کريشنا از او پرسيد: وقتي در زير آب بودي به چه فکر ميکردي ؟ آيا به پول، زن، بچه يا اسم و مقام و حرفه ؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چيزي که فکر ميکردم هوا بود.

کريشنا گفت:

 درست است . حالا هر وقت قادر بودي به خدا هم به همان طريق فکر کني فوري او را خواهي ديد ...


            با سپاس ويژه از همولايتي عزيز و  جوان خوش فكر آقاي قنبر محمودپور كميشاني بابت ارسال مطالب فوق . منتظر دريافت مطالب ديگري از ايشان و دوستانشان بخصوص در ارتباط با مسائل روستايمان هستيم ...  

مديريت وبلاگ

داستان چهار شمع ...

در اکثر کشور های دنیا رسم است که در ایام کریسمس

و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه

هر چهار شمع میسوزند،

 شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

 امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.


 Iran_Eshgh


شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود

که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.

  اولی گفت: من صلح هستم!

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.

 فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.

 سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

 *****

 دومی گفت: من ایمان هستم!

  با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،

 و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،

 وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید

و شعله اش را خاموش کرد.

 *****

شمع سوم گفت: من عشق هستم!

 ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.

  مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

 آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم

فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

 *****

 ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید

 و گفت: چرا خاموش شده اید؟

 قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله

شروع کرد به گریه کردن.

 *****

سپس شمع چهارم گفت:

نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم

شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.

 من امید هستم!

 کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت

و شمع های دیگر را روشن کرد. 

 چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.

 چراکه هر یک از ما می توانیم

 امید، ایمان، صلح و عشق

  را حفظ و نگهداری کنیم.


مدیریت وبلاگ 

پندهائی از خدا ...

         روزی رسول خدا (ص) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

۱ -  روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲ - هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

         در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص ) رسید و گفت   :ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سختما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم ...


مدیریت وبلاگ


 

تنهائی خود را با خوشحالی سپری کنید ...

        بی تردید در اطرافتان با افرادی مواجه شده‌اید که بنا به دلایلی هنوز مجرد مانده‌اند، یا هنوز فرد مورد علاقه‌شان را پیدا نکرده‌اند و یا شرایط ازدواج برایشان فراهم نشده است.

           افرادی هم هستند که همسرانشان را از دست داده‌اند و یا از آنها جدا شده‌اند و یا به افراد سالخورده‌ای برمی‌خوریم که همسر خود را از دست داده‌اند و فرزندانشان سر خانه و زندگی خودشان رفته‌اند و مجبور هستند در تنهایی زندگی کنند. در هر صورت، تنهایی چیز خوشایندی نیست اما این بدان معنا نیست که لحظات زندگی را از دست بدهیم و با اندوه زندگی کنیم.

برای آنکه از تمام لحظات زندگیتان بهره ببرید و با تنهایی کنار بیایید، چند راهکار ارائه می‌دهیم:



 
۱- تنهایی را قابل تحمل و خوشایند کنید:

         تنهایی موجب ترس می‌شود. برای آنکه تنهایی را بهتر تحمل کنید و یا حتی آن‌را خوشایند کنید، از آن یک دوست بسازید. از لحظات تنهایی‌تان بهره ببرید، برای خودتان وقت بگذارید، یک استعداد هنری را در خودتان پرورش دهید، آشپزی کنید، کتاب بخوانید، یک فیلم خوب تماشا کنید. خواهید دید که دیگر از تنها ماندن در یک بعدازظهر روز تعطیل در زمستان دچار ترس نمی‌شوید. به مرور زمان، این عمل به یک تفریح و حتی بهتر از آن به یک نیاز تبدیل می‌شود.

۲-  در محیط خانه احساس راحتی کنید:

             برای آنکه هر از گاهی از تنها ماندن در خانه نترسید، لازم است که در محیط خانه احساس خوبی داشته باشید. آپارتمان شما هر چقدر هم که کوچک باشد، باید تصویری مثبت را به شما منعکس کند.
          از محیط خانه‌تان کانونی گرم و کوچک بسازید تا در آن به راحتی زندگی کنید. از آنجایی‌که احتمالا تنها زندگی می‌کنید، این فرصت را دارید تا دکور خانه را بنا به میل و سلیقه‌‌تان تغییر دهید. از رنگ دیوارها گرفته تا مبلمان پرده‌ها و... هر چیزی که دوست دارید را انتخاب کنید و «محیط خانه» را به مکانی گرم و دلپذیر و راحت تبدیل کنید.
 

۳-  اعتماد به نفس داشته باشید:

           افکار منفی را کنار بگذارید! چنانچه به هر دلیلی مجرد و تنها مانده‌اید این بدان معنا نیست که شما زشت، احمق و یا نچسب هستید.
         دوران حرف‌های قدیمی و تکراری مثل دختر ترشیده یا پیر پسر دیگر به سر آمده. به‌خودتان و توانایی‌هایتان اعتماد داشته باشید. وقتی خودتان، خود را دست کم می‌گیرید چطور می‌توانید از دیگران انتظار داشته باشید از شما خوش‌شان بیاید. باید از ارزش جسمانی، ذهنی و به‌ویژه عاطفی خود آگاه باشید. یاد بگیرید به‌خاطر عشق و علاقه‌ای که نزدیکانتان نسبت به شما دارند شاکر و سپاسگزار باشید. تصویر مثبتی از خودتان در ذهن داشته باشید، از خودتان مواظبت کنید، به زیبایی‌تان توجه کنید و لبخند بزنید و چنانچه متوجه شدید فردی از شما خوشش آمده، متعجب نشوید، چراکه حقیقتا ارزش آن ‌را دارید!
 

۴- با دوستان و اقوام معاشرت کنید:

       از انزوا و گوشه‌گیری اجتناب کنید. تلویزیون، DVD، اینترنت، حیوانات خانگی و... همگی خوب هستند اما نباید به آنها اکتفا کنید. انزوا افسردگی می‌آورد. برای آنکه در خودتان فرو نروید، دوستی‌هایتان را حفظ کنید، به دوستانتان پیشنهاد دهید با یکدیگر بیرون بروید، برای شام دعوتشان کنید. با ناامیدی منتظر آن نباشید تا زنگ تلفن به صدا در‌آید و فردی شما را دعوت کند، خودتان پیشقدم شوید و با دوستان و اقوام تماس بگیرید. به این ترتیب، یک شبکه اجتماعی مهم که کلید توازن روحی و عاطفی شما است را به‌وجود می‌آورید.

۵-  از لذت‌های زندگی بهره ببرید:

         شما هم حق دارید خوشبخت باشید! برای لذت بردن از زندگی اجباری نیست که ۲ نفر باشید. می‌توان به تنهایی از زیبایی منظره‌ای، لذت برد و نیازی نیست که برای رفتن به سینما و یا خوردن غذایی خوشمزه ۲ نفر باشید و به بهانه اینکه تنها هستید خود را از لذت‌های کوچک روزانه محروم کنید. از همه چیز گذشته، جنبه‌های خوب زندگی فقط مختص زوج‌ها نیست! 

۶- به‌خودتان توجه کنید:

        به‌ خودتان فکر کنید. اهدافتان چیست؟ چه آرزوهایی دارید؟ آیا مدت‌هاست در آرزوی آن هستید که دور دنیا سفر کنید؟ بجنبید! تنها کافی است یک نفر را راضی کنید و آن‌هم خود شما هستید. این زمان فرصتی است که با آگاهی از خواسته‌های واقعی‌تان خودتان را بهتر بشناسید. فکر کنید و روی خودتان تمرکز کنید. هیچ‌چیز نباید جلوی تصمیمات مهم شما را بگیرد، و مانع شود تا موقعیت شغلی و یا حتی مکان زندگی‌تان را تغییر دهید. به اولویت‌هایتان بپردازید. خلاصه آنکه، قبل از هر چیز دیگری به فکر خوشحال کردن خودتان باشید.
 

۷- دیگر زیر بار غم‌ و ‌غصه نروید:

         بی‌تردید خودتان تصمیم نگرفته‌اید که مجرد و تنها باشید اما فایده‌ای ندارد که بدخلقی را پیش گیرید و زمین‌و‌زمان را مقصر بدانید. مرور مکرر خاطرات دورانی که متاهل بودید و یا حسادت به زوج‌های عاشق دردی را دوا نمی‌کند و سازنده نیست. درست است که گفتن این جملات آسان‌تر از عمل کردن به آن است اما نقش یک قربانی را بازی نکنید. زندگی فرد مجرد مثل هر موقعیت دیگری در زندگی، شامل فراز و نشیب‌ها و لحظات خوب و بد است و تنها هستید ، این بدان معنا نیست که محکوم شده‌اید تا بقیه روزهای زندگی‌تان را در تنهایی سپری کنید. بدانید که هر فردی مسئول خوشبختی خود است، بنابراین دیگر در زندگی خود یک تماشاچی نباشید بلکه همانند یک بازیگر عمل کنید.
 

۸- بر فشارهای اجتماعی غلبه کنید:

        «بالاخره کی عروسی می‌کنی؟». تحمل نگاه‌های دلسوزانه، سؤالات نابجا و یا انتقادهای عجیب سر میز غذا زمانی که افراد خانواده و یا فامیل دور هم جمع هستند، دشوار است و از اینکه مجبور هستید مرتب خودتان را تبرئه کنید، خسته شده‌اید اما این امر طبیعی است. نباید احساس گناه کنید! به‌خودتان بگویید شما تنها فردی نیستید که در این وضعیت قراردارید و در آخر، بهتر است که تنها و بشاش باشید تا اینکه ازدواج کرده باشید اما خوشبخت نباشید، اینطور نیست؟


منتظر نظرات شما عزیزان هستیم ...                                                       

مدیریت وبلاگ

یادمون باشه که ...

            اکثر ما انسان‌ها فراموشکار هستیم . بعضي وقت‌ها اين فراموشي ناشي از بيماري خاصي مثل آلزايمر و يا ضربه مغزي و... است که به دانش پزشکي مربوط مي‌شود، اما بعضي از فراموشي‌ها، (که مورد نظر ما نيز مي‌باشد) از جنس فراموشي‌هايي است که بعضا به صلاح نيست که انسان به ياد بياورد و به نوعي ترجيح مي‌دهد که فراموش کند، حال هر چند بر آنها تاکيد شده باشد.

 

           ضرر و زيان ناشي از بعضي «فراموشي‌‌ها» در طول زندگي بقدري مي‌تواند عميق و تاثبرگذار باشد که جبران آن اگر غيرممکن نباشد، حتما بسيار سخت خواهد بود. در همين راستا، در ادامه يک ليست با عنوان «يادمون باشه که...» را برايتان طرح مي‌کنيم که در واقع آن چيزهايي است که انسان نبايد در زندگي آنها را به هيچ‌وجه فراموش کند و مطمئنا دانستن و يادآوري آنها نيز مي‌تواند راهگشا و پاسخگوي بسياري از سوالات ذهني هر انساني باشد. اين ليست عبارت است از:


-يادمون باشه که؛ خدا هميشه هست.

-يادمون باشه که؛ کسي که زير سايه ديگري راه ميره، خودش سايه‌اي نداره.

-يادمون باشه که؛ هر روز بايد تمرين کرد دل کندن از زندگي را.

-يادمون باشه که؛ زخم نيست آنچه که درد دارد، عفونته.

-يادمون باشه که؛ در حرکت هميشه افق‌هاي تازه هست.

-يادمون باشه که؛ دست به کاري نزنيم که نتوانيم آن را براي ديگران تعريف کنيم.

-يادمون باشه که؛ اونايي که دوستشون داريم مي‌تونند دوستمون نداشته باشند.

-يادمون باشه که؛ حرف‌هاي کهنه از دل کهنه مياد، پس دلي نو بخريم.

-يادمون باشه که؛ فرار، راه رو به دخمه‌اي مي‌بره براي پنهان شدن، نه آزادي.

-يادمون باشه که؛ باورهامون شايد دروغ باشند.

-يادمون باشه که؛ لبخندمان را در آيينه جا نگذاريم.

-يادمون باشه که؛ آروزهاي انجام نيافته دست زندگي رو گرفتن و اونو راه مي‌برند.

-يادمون باشه که؛ محبت به ديگران براي نمايش گذاشتن مهر خودمون نباشه.

-يادمون باشه که؛ آدم‌ها همه ارزشمندند و همه مي‌تونند مهربون و دلسوز باشند.

-يادمون باشه که؛ تنهايي ما در مقايسه با تنهايي خورشيد خيلي کمه.

-يادمون باشه که؛ دو رنگي رو با کمتر از صداقت نديم.

-يادمون باشه که؛ دلخوشي‌ها هيچ کدوم ماندگار نيستند.

-يادمون باشه که؛ تا وقتي اوضاع بدتر نشده! يعني همه چيز روبراهه.

- يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظه‌ها.

-يادمون باشه که؛ آرامش جايي فراتر از ما نيست.

-يادمون باشه که؛ من تنها نيستم، ما يک جمعيت‌ايم که تنهاييم.

-يادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگيريم و از آسمان درس پاک زيستن.

-يادمون باشه که؛ براي آموختن و درس دادن به دنيا آمديم، نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان.

-يادمون باشه که؛ براي پاسخ دادن به احمق، بايد احمق بود!

-يادمون باشه که؛ لازمه گاهي با خودمون روراست‌تر از اين باشيم که هستيم.

-يادمون باشه که؛ قبلا چيزهايي برامون مهم بودند که حالا ديگه مهم نيستند.

-يادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود.

-يادمون باشه که؛ نيازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ايم.

-يادمون باشه که؛ ما از اين به بعد هستيم، نه تا به حال.

-يادمون باشه که؛ غيرقابل تحمل وجود ندارد.

-يادمون باشه که؛ با يک نگاه هم ممکنه بشکنند دل‌هاي نازک.

-يادمون باشه که؛ به جز خاطره‌اي هيچ نمي‌ماند.

-يادمون باشه که؛ وظيفه من اينه «حمل باري که خودم هستم تا آخر راه».

-يادمون باشه که؛ منتظر تنها يک جرقه است، انبار مهمات.

-يادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهي برمي‌گرده،گاهي نه.

-يادمون باشه که؛ در هر يقيني مي‌توان شک کرد و اين تکاپوي خرد است.

-يادمون باشه که؛ هميشه چند قدم آخره که سخت‌ترين قسمت راهه.

-يادمون باشه که؛ اميد، خوشبختانه از دست دادني نيست.

-يادمون باشه که؛ به جستجوي راه باشيم نه همراه.

-يادمون باشه که؛ هوشياري يعني زيستن با لحظه‌ها.

-يادمون باشه که؛ کلا نااميد نميشي اگه تمام اميدت را به چيزي نبسته باشي.

-يادمون باشه که؛ خوبي اوني رو که نداريم اينه که نگران از دست دادنش نيستيم.

-يادمون باشه که؛ در خسته‌ترين ثانيه عمر، رمقي براي انجام کارهاي کوچک هست.

-يادمون باشه که؛ وقتي از دست دادن عادت ميشه بدست آوردن، ديگه آرزو نيست.

-يادمون باشه که؛ اونايي رو که گوشه آسايشگاه‌ها غريب‌اند و تنها، از ياد نبريم.

-يادمون باشه که؛ گاهي بايد براي راحتي خيالِ ديگران خودمون رو خوشحال نشون بديم.

-يادمون باشه که؛ سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست.

-يادمون باشه که؛ قولي را که به کسي ميديم عمل کنيم.

-يادمون باشه که؛ دوست بداريم بي‌انتظار پاسخي از طرف ديگران.

-يادمون باشه که؛ مهرباني صفت بارز عشاق خداست پس از اينکار ابايي نکنيم.

-يادمون باشه که؛ اين دعا هميشه ورد زبونمون باشه «خدايا هيچوقت ما رو به حال خودمون رها نکن».

 -يادمون باشه که؛ « ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین ... »


             همولایتی عزیز : خیلی دوست داریم بدونیم که به نظر شما چه چیزای دیگه ای باید یادمون باشه .

پس منتظر اظهار نظرات شما هستیم ... 

مدیریت وبلاگ

 

روشهای تعیین هدف برای زندگی و راههای دست یابی به آن

 

آیا کنترل زندگیتان در دستانتان است یا با شانس زندگی می کنید؟

اینکه چه می گویید مهم نیست، اینکه چه کاری می کنید مهم است!

یاد بگیرید چطور زندگی هدفمندتری داشته باشید!

 آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا اینجا هستید؟ منظورم این است که اگر هدفی نداشته باشید، پس چرا باید زندگی کنید؟

بین میلیون ها اسپرم شما تبدیل به انسان شدید. پس حتماً باید به دلیلی به این دنیا آمده باشید. بنابراین قطعاً برای زندگیتان هدفی دارید، اینطور نیست؟

                                                

 

یافتن هدف زندگی

          با وجود اعجاب تولد ما، خیلی افراد بدون هیچ هدفی زندگی می کنند. از آنها بپرسید : برنامه فردایشان چیست ؟  می گویند، "نمی دانم". بپرسید : سال دیگر چه می خواهند بکنند ؟  می گویند، "هر کاری پیش آید" یا "باید ببینم چه می شود."

شما هدف زندگیتان را پیدا کرده اید؟

           واقعیت این است که بیشتر مردم هدف زندگی خودشان را نمی دانند. به همین دلیل زندگیشان با شانس و تصادف پیش می رود، به چیزهایی می رسند که برایشان اتفاق بیفتد به جای اینکه خودشان آن اتفاق ها را ایجاد کنند.

         مثل این می ماند که با طاس انداختن زندگی می کنند. یک آشنایی تصادفی، یک تماس تلفنی تصادفی، یک اتفاق تصادفی ...

         درنتیجه زندگی آنها هیچ معنا و مفهوم واقعی ندارد و با حس عدم قطعیت درمورد آینده همراه است.

هدف زندگی

         اما همه آدم ها اینطور نیستند. برخی تاس را پرت می کنند روی زمین و لگدش می کنند. آنها دوست ندارند کسی با یک طاس مسخره زندگیشان را کنترل کند. می خواهند به هدف زندگی پی ببرند و سرنوشتشان را خودشان کنترل کنند و اینکار را با تنظم اهداف دقیق و خاص انجام می دهند.

         پیدا کردن هدف زندگی به این افراد کمک می کند مطمئن شوند اعمالی که روزانه انجام می دهند به آنچه که نهایتاً در زندگی خود می خواهند منتهی می شود. این باعث می شود بتوانند زندگیشان را خودشان خلق کنند به جای اینکه نسبت به زندگی سایرین واکنش دهند.

                       

هدف زندگی چیست؟

          خوب، هدف زندگی چیست؟ از من نپرسید! من از کجا باید بدانم هدف زندگی شما چیست؟ پیدا کردن هدف زندگیتان کاری است که فقط از دست خودتان برمی آید.

          هر فردی متفاوت است به همین دلیل اهداف ما از زندگی هم متفاوت هستند. آنچه اهمیت دارد این است که در زندگی هدف داشته باشید.

           حقیقت ناراحت کننده این است که افراد برای پیدا کردن هدفشان تلاش می کنند اما خیلی از آنها هدفشان را پیدا نمی کنند. آدم ها معمولاً زندگی هایی تصادفی را می گذرانند، بدون اینکه واقعاً به جایی برسند.

این افراد به خاطر اینکه مفهوم و هدف ندارند، هیچ کنترلی بر زندگیشان پیدا نمی کنند. به همین دلیل در آخر با طاس انداختن زندگیشان را می گذرانند. تصادفی.

پیدا کردن هدف زندگی

          پیدا کردن هدف زندگی لزوماً به این معنا نیست که همین حالا باید تصمیم بگیرید که می خواهید در زندگیتان چه بکنید. پیدا کردن هدف زندگی خیلی بیشتر از این چیزهاست.

           مطمئناً پیدا کردن هدف زندگی چیزی است که می توانید بعنوان هدف غایی و نهاییتان روی آن کار کنید. اما زندگی باید همیشه پر از هدف های کوچک تر باشد که به زندگی هر روزتان جهت بدهد.

           بعنوان مثال، اگر می خواستید ورزش را شروع کنید، همین به زندگی شما هدف می دهد. شما برای خودتان یک هدف یعنی ورزش کردن را تعیین کرده اید و به همین ترتیب کارهایی که در آینده می کنید نسبت به همین هدف و دست یافتن به آن انجام می شوند.

                                                             

تمرین هدف

            اما خیلی مهم است که اهدافتان خاص و مشخص باشند. پس همین که بگویید می خواهید ورزش کنید کافی نیست. بهتر است بگویید می خواهید 4 روز در هفته به مدت 30 دقیقه بادوچرخه ثابت ورزش کنید. این به شما می گوید که دقیقاً باید چه بکنید و باعث می شود بتوانید پیشرفتتان را کنترل کنید.

            با این روش می توانید ببینید کاری که می کنید با آنچه که می خواهید مطابقت دارد یا نه. این اهمیت زیادی دارد چون آنچه که می گویید مهم نیست، کارهایی که می کنید اهمیت دارد.

یک زندگی هدفمند

            وقتی شروع کنید در بخش های خیلی کوچک زندگی هدفمندتر باشید مثل تعیین یک هدف و تلاش برای دست یافتن به آن، اتوماتیک وار به زندگیتان هدف می دهید و زندگی خواهید داشت که بسیار پرمفهوم تر خواهد بود.

           این باعث می شود که به قسمت های بزرگتر زندگی بروید و این هدفمند بودن را در آنجا هم پیاده کنید تاجایی که کل زندگیتان هدفمند خواهد شد.

           وقتی بتوانید هدفمند زندگی کنید، کنترل زندگیتان را در دست خود احساس خواهید کرد و درنتیجه بسیار شادتر خواهید بود.

هدف دوران کودکیتان را به خاطر دارید؟

            اگر الان برای پیدا کردن هدف زندگیتان در تلاش هستید، نگران نباشید، شما تنها نیستید. فقط به خاطر اینکه الان نمی توانید به آن فکر کنید به این معنا نیست که هیچوقت این هدف را پیدا نخواهید کرد.

          گفته می شود که انسان ها معمولاً در دوران کودکی هدف زندگی خود را پیدا می کنند. اما به خاطر والدین خود یا تردیدهای محدود کننده به خود، از آرزوهایشان باز می مانند و یک راه امن تر برای زندگی خود پیدا می کنند.

           متاسفانه به این دلیل که آخر سر کاری در زندگیشان انجام می دهند که واقعاً دوست نداشته اند، از زندگی خود ارضاء نمی شوند احساس بی هدفی می کنند.

          موفق ترین مردمان کسانی هستند که از همان کودکی می دانستند که از زندگی چه می خواهند. آنها یک آرزو داشتند و بدون توجه به آنچه دیگران می گویند، دنبالش رفتند. شاید مستقیم به شغل ایدآلشان نرسیدند اما آنقدر تلاش کرده اند تا بالاخره به آن دست یافته اند.

                                                                                          

 

هدف دوران کودکی

            شما در کودکی چه میخواستید؟ شما چه رویاهایی داشتید که به خاطر حرفی که ممکن است کسی گفته باشد از آنها دست کشیدید؟

           هرچقدر هم که آن رویا احمقانه یا غیرممکن به  نظر برسد، ببینید آیا انجام آن باعث خوشحالیتان می شود؟ آیا این می تواند هدف زندگی شما باشد؟

          وقت بگذارید و کمی به رویاهای دوران کودکی خود فکر کنید و اگر چیزی پیدا کردید که واقعاً دوست دارید انجام دهید و دنبالش بروید.

            به این فکر نکنید که چطور باید سراغ آن بروید یا بقیه چه می گویند، فقط کافی است از آن بعنوان هدف زندگی خود استفاده کنید و بقیه چیزها خودش درست می شود.

۴ قدم برای پیدا کردن هدف زندگی

۱- اهدافی برای خودتان تعیین کنید: اهداف چیزهایی هستند که میخواهید به آنها برسید. اینها نیت ها و آرزوهای شما هستند.

۲- مرحله عمل را تعیین کنید: برای رسیدن به آن اهداف باید چه کارهایی انجام دهید؟

۳-  رفتارتان را کنترل کنید: ببینید آیا واقعاً آنچه که باید را انجام می دهید؟

۴-  اعمالتان را کنترل کنید: آیا اعمالتان باعث به وقوع پیوستن اهدافتان می شوند؟ درصورت نیاز آنها را تغییر دهید.


نظر شما چیست همولایتی عزیز ؟ آیا در دست یافتن به اهداف زندگی خود موفق بوده اید ؟ منتظر اظهار نظرات شما هستیم .

                                                                                                                        مدیریت وبلاگ

به این میگن مرد ... !!!

عیالوارترین مرد ایران ... !!!    

        

       حاج‌علی با ۲۶ زن، ۱۹۵ فرزند و بیش از ۲۰۰ نوه و نتیجه در خانه‌ای در شمال کشور زندگی می‌کرد. تعداد فرزندان او آن‌قدر زیاد بود که برای انتخاب نام آنها با مشکل روبه‌رو شده بود. دو گوسفند، ۵۰ کیلو برنج، ۲۰ کیلو آرد، هفت کیلو حبوبات، چهار کیلو روغن، یک کیلو چای و ۱۰ کیلو قند و شکر مصرف روزانه خانه آنها بود.

         درباره حاج علی حق‌پناه صحبت می‌کنیم؛ مردی که در دهه ۵۰ به خاطر خانواده پرجمعیتش تیتر یک روزنامه‌های کشور شد. حالا ۳۴ سال از مرگ حق‌پناه می‌گذرد و خانواده حق‌پناه‌ها جمعیتشان خیلی بیشتر از قبل شده. آن‌قدر که محاسبه تعداد خانواده برای خودشان هم سخت است.             

          اگر سری به جوجاده ( ارطه )، روستایی بین قائمشهر و ساری بزنید؛ اولین موضوعی که توجه شما را به خود جلب می‌کند تعداد بی‌شمار افرادی است که نام خانوادگی‌شان حق‌پناه است. آنها همه از بازماندگان مردی به نام حاجعلی حق‌پناه هستند که به خاطر تعداد زیاد همسر و فرزندانش نامش به روزنامه‌ها راه یافت.

           «من خودم هم حق‌پناه هستم. با کدامشان کار دارید؟!» اینها را راننده تاکسی‌ای می‌گوید که ما از او سراغ خانواده حق‌پناه را می‌گیریم. اکثر ساکنان روستای جوجاده از بچه‌ها، نوه‌ها، نتیجه‌ها و ندیده‌های حاجعلی حق‌پناه هستند که با جمعیت زیادشان روستا را به نام خود درآورده‌اند. راننده می‌گوید: «حتی مسجدی که در مرکز جوجاده قرار دارد زمینی بوده که حاجعلی حق‌پناه به اهالی اهدا کرده تا مراسم‌شان را آنجا برگزار کنند. نام حاج علی را می‌توانید روی سر در این مسجد که بخش‌هایی از آن هنوز نیمه‌کاره مانده ببینید.»
         اینجا همه حاج علی را به خاطر تعداد همسرها و فرزندان بی‌شمارش به علاوه نفوذ و ثروتی که داشته می‌شناسند. حاجعلی در یک خانواده فقیر به دنیا آمد اما با سعی و تلاش در سن ۲۴ سالگی صاحب مال و املاک زیادی شد. حق‌پناه بزرگ سرانجام در سن ۹۵ سالگی به خاطر کهولت سن و به مرگ طبیعی فوت کرد. آن زمان کوچکترین فرزند حاجعلی که از همسر بیست و ششمی‌اش بود؛ سه سال بیشتر نداشت. حالا اگرچه حاجعلی و زن‌هایش همه به رحمت خدا رفته‌اند اما هنوز که هنوز است چرخ روستای جوجاده به کمک پسران، دختران، نوه‌ها، نتیجه‌ها و ندیده‌های حق‌پناه می‌چرخد.
 

 از آمل تا بابل

             «خودمان هم آمار دقیقی از تعداد فرزندان پدرمان نداریم. تا به حال فرصتی هم پیدا نکرده‌ایم که شجره‌نامه‌ای از خاندانمان تهیه کنیم.» اینها را حسن، یکی از پسران زن ششم حاجعلی می‌گوید. او ۶۵ سال دارد و وقتی حرف به اینجا می‌رسد که خودش چند زن دارد با خنده ادامه می‌دهد؛ «من یک زن بیشتر ندارم در عوض خدا به من نه دختر و یک پسر داده، راستش خانمم تحمل هوو ندارد. خدا نکند از کار خانمی تعریف کنم آن شب را باید بیرون از خانه بخوابم.» در میان پسران حاجی تنها چند نفرشان هستند که مانند پدر چند همسر گرفته‌اند اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند رکورد پدرشان را در این زمینه بشکنند اما نکته جالب اینجاست که نه خود حاجی و نه پسرانش تا به حال کارشان به طلاق نکشیده است و همسرانشان به‌خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنند. حسن می‌گوید: «زن اول پدرم عاروس نام داشت. پدرم زمانی که ۲۴ سال داشت با این زن که آن زمان ۱۸ ساله بود؛ ازدواج کرد.»
 

عکسی از حاج علی


          به گفته حسن، پدرش در اکثر شهرهای مازندران همسر داشته و تا آنجا که او می‌داند پدرش برای زن‌هایش شش خانه خریده بوده؛ «از آمل گرفته تا بابل، قائمشهر، نکا، ساری، زرین‌کلاه و... پدرم زن گرفته بود.» پسران حاجعلی درباره راه و روش زندگی پدرشان حرف‌های زیادی برای گفتن دارند؛ «پدر کارهای زیادی انجام می‌داد. او در حدود ۲۰ هکتار مزرعه گندم، جو، برنج و پنبه داشت و زن‌هایش پا به پایش در مزرعه کار می‌کردند.»

         حق‌پناه بزرگ مرد کاری و پرتلاشی بود. او در کنار مزرعه‌داری دستی هم در خرید و فروش دام داشت. برای همین مجبور بود به شهرهای مختلف سفر کند و گاو وگوسفندهایش را بفروشد. شاید یکی از دلایلی که باعث شد حاجعلی ۲۶ زن را به عقدش دربیاورد؛ همین سفرهای زیاد بوده است؛ «به نظر ما یکی از دلایل اینکه پدرمان زیاد زن گرفته، می‌تواند سفرهای زیادی باشد که او می‌رفته. مثلا مادر حسن‌آقا که نامش محرم بود و مادر من و یک خانم دیگر از زن‌هایی بودند که پدرم آنها را در آمل دیده و با آنها ازدواج کرده بود.»
           غلامرضا کوچکترین پسر حاج علی است. او ۳۵ سال دارد و نام دخترش که کوچک‌ترین نوه حاجعلی به حساب می‌آید را به احترام مادر خدا بیامرزش مهتاب گذاشته است؛ «مهتاب زن آخر حاجی بود. او ۱۴ ساله بود که به عقد حاجعلی ۷۰ ساله درآمد. مردم روستا مدعی بودند که حاج علی او را از بقیه همسرانش بیشتر دوست دارد.»

 خانه‌ای برای ۱۲ هوو

         خانه حاج علی در جوجاده تا سال ۷۳ همچنان پابرجا بود اما در همان سال، وقتی زن‌های فامیل دور هم جمع شدند تا برای غلامرضا، پسر کوچک خانواده آش پشت پای سربازی درست کنند، به خاطر شیطنت بچه‌های فامیل، خانه آتش می‌گیرد و بیشتر یادگاری‌های به‌جا مانده از حاجعلی در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آخرین پسر حاجعلی در این‌باره می‌گوید: «زیر خانه پدر کاه زیادی جمع کرده بودیم. آن روز بچه‌های کوچک شیطنت کردند و با آتش زدن کاه‌ها خانه را به آتش کشیدند. خوشبختانه شخصی در این حادثه آسیب ندید اما خانه پدریم با همه یادگاری‌هایش سوخت.»

          خانه اصلی حاج علی در بالاترین نقطه روستا و روی تپه‌ای بلند قرار گرفته بود. جایی که به قول حسن، هم به ساری مشرف بود و هم قائمشهر. بعد از آن آتش‌سوزی، بعد از پاکسازی بقایای خانه سوخته، آنجا را به باغ تبدیل کردند و درختان نارنگی، پرتقال و انار زیادی آنجا کاشتند؛ «پدرم عاشق خانه‌اش بود و تا جایی که به خاطر دارم؛ او با ۱۲ زن خود و همه فرزندانش در آن خانه به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.» این‌ها را علامرضا اضافه می‌کند در خانه حاجعلی ۱۲ هوو و فرزندانشان به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. همسران حق‌پناه بزرگ به خوبی کارها را بین خود تقسیم کرده و با هم کنار آمده بودند. حسن درباره زندگی در خانه پدری‌اش می‌گوید: «آن زمان مادرانمان در حیاط خانه یک گهواره سراسری با پارچه درست می‌کردند و بچه‌ها را در آن می‌خواباندند. کارهای خانه بین زن‌ها تقسیم شده بود. یکی از آنها فقط مسوول نگهداری از نوزادان بود.»

           حاج علی برای اینکه نظم و انضباط را در خانواده پرجمعیتش برقرار کند؛ گاهی مجبور می‌شد ابروهایش را درهم بکشد و با توپ و تشر اوضاع را آن‌طور که دلش می‌خواهد سر و سامان دهد. او مرد خانواده‌داری بود و تا آنجا که می‌توانست سعی می‌کرد خانواده‌اش را دور هم جمع کند. غلامرضا که یکی از پسران تحصیلکرده حاج علی است؛ می‌گوید: «پدرم به اتحاد و همبستگی در خانواده خیلی اهمیت می‌داد. حتی در زمان ناهار و شام با اینکه تعداد خانواده زیاد بود اما او در چند نوبت غذا می‌خورد تا دل همه را به دست بیاورد و با همه اعضا خانواده‌اش دور هم بنشینند.»

جیره پادگانی

          سال‌ها پیش وقتی حاجعلی به خاطر تعداد زیاد زنان و فرزندانش سوژه روزنامه‌ها و مجله‌ها شد؛ درباره زندگی‌اش به خبرنگارها گفت: «من در چند نوبت با خانواده‌ام شام و ناهار می‌خورم. اول با یکی از همسرانم و فرزندانمان و بعد هم به نوبت با بقیه غذا می‌خورم. به همین خاطر پرخور شده‌ام!»

        حق‌پناه بزرگ مرد دست و دلبازی بود و به خاطر کار و تلاش زیادی که انجام می‌داد؛ وضع مالی خوبی به‌هم زده بود. او دوست نداشت به اهل و عیالش بد بگذرد. رشید یکی دیگر از فرزندان حاجعلی در این‌باره می‌گوید: «غذای ما خیلی زیاد بود. ما آن زمان که دور هم بودیم؛ روزی ۲ گوسفند، بیش از ۱۰ مرغ، ۵۰ کیلو برنج، ۲۰ کیلو آرد، ۷ کیلو حبوبات، ۴ کیلو روغن، ۲ کیلو کره، ۸ کیلو پنیر، یک کیلو چای و ۱۰ کیلو قند و شکر مصرف می‌کردیم.»

          غلامرضا در ادامه صحبت‌های برادرش با خنده می‌گوید: «ما در خانه قبلی‌مان جایی داشتیم به اسم بالاخانه. آنجا همیشه یک لاشه گوسفند آویزان بود و به محض اینکه نزدیک بود تمام شود؛ پدرم آن را برمی‌داشت و یک لاشه پرگوشت دیگر آویزان می‌کرد.»

           به هر حال خرج خانه‌ای که در آن ۱۲ هوو، ۱۹۵ پسر و دختر و بیش از۲۰۰ نوه و نتیجه زندگی می‌کردند، معلوم است که زیاد می‌شود اما حاجعلی به خاطر داشتن زمین‌های زیاد وکشاورزی مناسب می‌توانست هزینه خانواده‌اش را تامین کند. البته این برای زمانی بود که حاجعلی تنها ۱۲ زن داشت اما وقتی تعداد همسران او به عدد ۲۶ رسید؛ حق‌پناه بزرگ مجبور شد برای بقیه زن‌هایش در شهرها و روستاهای اطراف جوجاده خانه بگیرد و هرچند روز یک بار برای سرکشی به وضعیت آنها به شهرها و روستاهای دیگر مازندران رفت و آمد کند. او برای رفت و آمدش هم آدابی داشت که بچه‌ها باید آن را رعایت می‌کردند؛ «پدرمان اسبی داشت به اسم سهند.زمانی که او می‌خواست برای دیدن زن و فرزندانش به شهر دیگری برود با سهند تا لب جاده می‌رفت و از آنجا سوار بنز ۱۹۰اش می‌شد. وقتی هم که می‌خواست برگردد؛ یکی از دختران یا پسرانش باید با اسب لب جاده می‌رفت و آن‌قدر منتظر می‌ماند تا حاجی از راه برسد و سوار بر سهند به داخل روستا برگردد.»

خواستگاری برای هوو

            پسران حاج علی تا دلتان بخواهد از پدرشان و کارهایی که انجام داده، خاطره دارند اما حتما دختران حق‌پناه هم حرف‌های شنیدنی از پدرشان دارند. برای همین پای حرف‌های آنها می‌نشینیم. روزی که ما برای تهیه گزارش به روستای جوجاده رفتیم؛ بهترین فرصت ممکن برای دیدن بازمانده‌های حاجعلی بود؛ چراکه ولیمه خوران یکی از پسران حاجعلی بود که داشت خودش را برای زیارت خانه خدا آماده می‌کرد.

             حاجی صنم سومین دختر حاجعلی از زن اولش یعنی عاروس است.  او که حالا ۸۵ ساله است، می‌گوید: «آن اوایل حاجی با ۱۲ همسرش در یک خانه زندگی می‌کرد. همه رابطه‌شان با هم خوب بود. وقتی حاجی می‌خواست دوباره ازدواج کند، مادرم خودش چادر به کمر می‌بست و به در خانه آن زن می‌رفت تا او را از خانواده‌اش برای حاجی خواستگاری کند.»

         به گفته صنم زندگی در خانه حاج علی خیلی جالب بود چرا که گاهی اوقات در یک هفته چند زن هم‌زمان با هم وضع حمل می‌کردند؛ «حاجعلی در میان ۲۶ زن خود سه تای آنها را از همه بیشتر دوست داشت. اولی مادرم عاروس بود که هم پای حاجی بود. دومی محرم خانم و سوم همسر آخر پدرم، ماتابه بود.» صنم در جواب این سوال که آیا حاج علی دستِ بزن هم داشته، خنده‌اش می‌گیرد؛ طوری که دندان‌های طلایش به چشم می‌آیند؛ «حاجی سیاست داشت. اگر خشم نمی‌کرد و از زن‌هایش زهرچشم نمی‌گرفت که آنها به راحتی نمی‌توانستند در کنار هم زندگی کنند. او گاهی دستِ بزن هم داشت اما بعدا دلجویی می‌کرد. خلاصه اینکه حاجی خیلی خانواده‌ دوست بود.»

           «به پدربزرگم به این خاطر حاج علی گدا می‌گفتند که او عاشق حضرت علی(ع) بود و ارادت خاصی به او داشت. به همین دلیل گدای علی لقب گرفت. حتی شعری که روی سنگ مزار او نوشته‌ایم هم بی‌مناسبت با اسم او نیست.» فرامرز حق‌پناه اینها را می‌گوید؛ او اولین نوه حاج علی است که در سال 51 توانسته دیپلم بگیرد.

           فرامرز مدتی روی خانواده‌اش تحقیق کرد تا آمار دقیقی از تعدادشان جمع‌وجور کند اما از آنجا که تعداد آنها خیلی زیاد است، از این کار منصرف شد. «در آماری که سال ۵۱ گرفتم متوجه شدم حاجعلی حدود ۵۴۰ دختر و پسر و نوه و نتیجه دارد. شاید الان حدود ۲۳۰۰ نفر باشیم، شاید هم بیشتر.» فرامرز از حاجعلی خاطرات زیادی دارد.

          او می‌گوید: «خوب به خاطر دارم که وقتی ما بچه بودیم حاجی برای اینکه دخترها، پسرها، نوه و نتیجه‌هایش را صدا کند، می‌گفت: آهای. او تعداد زیادی از فرزندانش را به اسم نمی‌شناخت و به همه می‌گفت آهای.

 گوش به آهنگ سطل مسی

         حاج علی حتی برای صدا کردن بچه‌هایش از سر مزرعه هم رسم و رسوم خاصی داشت. آن زمان تلفن همراه نبود. برای همین حق‌پناه بزرگ به یکی از ستون‌های خانه‌اش سطلی مسی آویزان کرده بود و هر وقت می‌خواست پسرانش را از سر مزرعه به خانه صدا کند، با یک چکش به سطل مسی می‌کوبید تا اعضای خانواده را دور هم جمع کند؛ «یکی از نشانه‌های حاجعلی داسی بود که همیشه همراهش بود. او بدون آن داس هیچ‌جا نمی‌رفت و اعتقاد داشت که ابزار کارش باید همیشه همراهش باشد. پیرمرد جز قند و شکر هیچ چیز دیگری نمی‌خرید. همه محصولات مورد استفاده‌اش را خودش به کمک همسرانش درست می‌کرد. از پشم و پنبه گرفته تا شیر و کره و پنیر.»

سفره عقدی برای سه عروس

         یکی دیگر از خاطرات بامزه‌ای که همه فرزندان و اطرافیان حاجعلی آن را به خوبی به یاد دارند، مربوط به روزی می‌شود که حاجعلی سه نفر از همسرانش را در یک شب عقد کرد. این اتفاق را حسن حق‌پناه به خوبی به خاطر دارد؛ «عاروس، حوا، مریم، ننه خانم، ننه‌جان، محرم خانم، فضه، فاطمه، صغری و ماتابه یا مهتاب تنها چند تن از زنان حاجی هستند.» مدتی که حاج علی برای فروش دام‌هایش به آمل رفت‌وآمد می‌کرد، از دو دختر اهل روستای «گتاب» خواستگاری می‌کند. یکی از آنها ماهتابه بود که آن زمان ۱۴ سال بیشتر نداشت؛ «وقتی پدرمان می‌خواست این دو زن را به عقد خودش دربیاورد، یکی دیگر از دختران روستا هم از او می‌خواهد او را هم به‌عنوان همسر قبول کند. پدرمان هم قبول می‌کند. به این ترتیب او در آن شب سه زن را با هم عقد می‌کند.»

          با اینکه حاج علی در طول زندگی‌اش زن‌های زیادی را به عقد خود درآورد اما فقط رضا یکی از پسران حاجعلی که حالا ۷۰ ساله است مانند پدرش چند همسر دارد. او تا به حال پنج همسر اختیار کرده است؛ «پدرم قبل از مرگش قصد داشت دختر دیگری را هم به عقد خود درآورد اما دیگر اجل مهلتش نداد. او هر کاری کرد نتوانست از خانواده آن دختر رضایت بگیرد.» بعد از آن ماجرا حاجعلی گفته بود که دخترهای امروزی پرتوقع شده‌اند و به هیچ شرایطی راضی نمی‌شوند!!!


ارسال کننده مطلب : آقای احمد عموئی کمیشانی


نظر شما چیه همولایتی ... ؟

لطفا اظهار نظر فراموش نشه ...

مدیریت وبلاگ

فقر چیست ... ؟

ميخواهم  بگويم  ...

فقر  همه جا سر ميكشد ...

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست .

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ،

ولي  ، آن چيز پول نيست ، طلا و غذا نيست  .

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند .

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند .

فقر ، كتيبه ي سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .

فقر ،  همه جا سر ميكشد

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست

فقر ،

روز را " بي انديشه " سر كردن است ...

" دکتر شریعتی " 


به نظر شما فقر چیست ... ؟

 مدیریت وبلاگ

داستان کوتاه

          پدر داشت روزنامه می خواند . پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم

         پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و  به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد.

          پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟

          پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه ... !


                                                                                                                        مدیریت وبلاگ

گدائی از نوع ملانصرالدینی ... !!!

 

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد 

           ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

        اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام

 


  شرح حكايت۱ (دیدگاه بازاریابی استراتژیک) 

      ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند..»

 


شرح حکایت ۲(دیدگاه سیستمی اجتماعی) 

         ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن - را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »  

 


شرح حکایت۳(دیدگاه  ماکیاولی)

              ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »


با تشکر از همولایتی عزیز احمد عموئی کمیشانی بابت ارسال مطلب فوق                

مدیریت وبلاگ

داستان عشق جوان به دختر پادشاه

 

 

          جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

           جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

           روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

           همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

           جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))


مدیریت وبلاگ

ثروت کوروش



            زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت : چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی ؟ کورش گفت : اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

           سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید . مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.

            کورش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.


با تشکر از جناب آقای احمد عموئی کمیشانی بابت ارسال این مطلب ...

مدیریت وبلاگ

 

جملات زیبا از استاد ...

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود.

 

*****************************

دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است .

************ ********* ******

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند .




************ ********* ******

        اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است ...

************ ********* ******

           اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم .

اين زندگي من است ...

************ ********* ******
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است .

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند اشتباه است .

وقتی خواستم گريه كنم ، گفتند دروغ است .

وقتی خواستم بخندم ، گفتند دیوانه است .

دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم  


************ ********* ******

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري ...

 


************ ********* ******

به سه چيز تکيه نکن ،

غرور، دروغ و عشق .

آدم با غرور مي تازد ،

با دروغ مي بازد

و با عشق مي ميرد ...


مدیریت وبلاگ  

همه انسان هستند با نقاب هائی متفاوت ...

         

        من ميتوانم خوب ، بد ، خائن ، وفادار ، فرشته خو يا شيطان صفت باشم. من ميتوانم تو را دوست داشته يا از تو متنفر باشم. من ميتوانم سکوت کنم ، نادان و يا دانا باشم. چرا که من يک انسانم و اينها صفات انسانى است.
در دست نوشته هاي «مهاتما گاندي» آمده است:

... و تو هم به ياد داشته باش:

من نبايد چيزى باشم که تو ميخواهى، من را خودم از خودم ساخته ام.

منى که من از خود ساخته ام، آمال من است.

تويى که تو از من مي سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان ها کيفيت زندگى را تعيين ميکند ، نه آرزوهايشان.

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو ميخواهى.

و تو هم ميتوانى انتخاب کنى که من را ميخواهى يا نه.

ولى نميتوانى انتخاب کنى که از من چه ميخواهى.

ميتوانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم …

ميتوانى از من متنفر باشى بى هيچ دليلى و من هم …

چرا که ما هر دو انسانيم .

اين جهان مملو از انسانهاست، پس اين جهان ميتواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد .

تو نميتوانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي صادر کني و من هم .

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است .

دوستانم مرا همين گونه پيدا ميکنند و مي ستايند .

حسودان از من متنفرند، ولى باز مي ستايند .

دشمنانم کمر به نابوديم بسته اند و همچنان مي ستايندم.

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

من قابل ستايشم و تو هم … 


         يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد به خاطر بياورى که آنهايى که هر روز ميبينى و مراوده ميکنى همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا...

         نامت را انسانى باهوش بگذار . اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اينها رموز بهتر زيستن هستند.

 

خوش شانسی یا بد شانسی ...

 

             پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد !روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام ؟ همسایه ها با تعجب جواب دادند : خوب معلومه که این از بد شانسیه!

             هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!  پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

           فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی ، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی ! وکشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!

          چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند . پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که ... ؟

         مدتی بعد ...

نظر شما چیه ... ؟

مدیریت وبلاگ

موفقیت در 31 روز ...

آلبرت انیشتین :
          دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است ...!!!!!

 

            آیا تا بحال به این فکر کرده اید که تنها در ٣١ روز كاری كنید كه موفقیت مثل موم در دستانتان نرم شود و شما را در بهترین‌ها بیابند.

این سی و یك روز جادویی را امتحان كنید ...


روز اول:


از كارهایی كه ناچاری انجام دهی لذت ببر. نق زدن تنها تو را خسته‌تر می‌كند و نمی‌گذارد كار را درست انجام دهی،

اما اگر با موفقیت مانند یك دوست رفتار كنی، مثل سگ همه جا به دنبالت خواهد بود.

 

برای مطالعه بقیه روزها روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه نوشته

تمیز کردن کلیه

 

سالها یکی پس از دیگری میگذرند و کلیه های ما خون ما را با دفع نمک ، سم

و هر گونه شیء ناخواسته که وارد بدن ما میشود فیلترمیکنند. با گذشت زمان

، نمک تجمع می یابد و این نیاز به تمیز کردن توسط عملیات نظافتی دارد.

چگونه می خواهیم بر این مشکل غلبه کنیم؟

بسیار آسان است ، اول یک دسته جعفری را برداشته و تمیز بشویید ،سپس آن را

در تکه های کوچک بریده و آن را در یک قابلمه بریزید و با آب تمیز به مدت

ده دقیقه بجوشانید و بگذارید سرد شود و سپس فیلترش کنید و آن را در یک

بطری تمیز ریخته و در داخل یخچال بگذارید تا خنک شود. با نوشیدن یک لیوان

روزمره شما متوجه خواهید شد که تمام نمک و دیگر سموم انباشته شده در کلیه

شما خارج میشود. هنگام ادرار کردن هم شما متوجه تفاوتی خواهید شد که شما

هرگز قبلا احساس نکرده اید.

جعفری به عنوان بهترین  تمیز کننده کلیه شناخته شده و طبیعی است ...

10 ماده غذایی با خواص معجزه آسا ...

 

 

       کارشناسان غذایی می‌گویند 10 غذا با فواید معجزه آسا وجود دارد که توصیه می‌شود در وعده غذایی وجود داشته باشد

        کارشناسان می گویند از آنجائیکه اهمیت تقویت سیستم ایمنی بدن در زمان گسترش بیماری های واگیر بیش از پیش مشخص می شود، مصرف برخی غذای سالم و غنی در تقویت سیستم ایمنی بدن ما بسیار مهم هستند.

       کارشناسان توصیه می کنند که مغز بادام، سیب، کلم بروکلی، عدس قرمز، ماهی آزاد، اسفناج، سیب زمینی،عصاره سبزیجات،دانه گندم و گیاه و میوه قره قاط به عنوان غذایی هایی که غنی از مواد غذایی و ضد بیماری هستند در وعده های غذایی ما قرار گیرند.

ادامه نوشته

10 عادت را تغییر دهید

 

 

10 عادت را تغيير دهيد


 

            

 

 

            با تغيير دادن عادت‌هايتان مي‌توانيد به آساني به استرستان خاتمه دهيد! زيرا برخي از عادت‌ها هيچ تأثيري در حالت احساسي شما ندارند و اضطرابتان را افزايش مي‌دهند.


در اينجا فهرستي از دشمنان خوشبختي‌ را در اختيارتان قرار مي‌دهيم.

 

1- دير از خواب برخاستن

       آيا وقتي كه بايد ساعت 8 ‌سر كارتان باشيد، يك ربع به 8 از خواب بلند مي‌شويد؟ زماني‌كه ساعت‌تان زنگ مي‌زند، قبل از برخاستن دست كم آن‌را 3 بار خاموش مي‌كنيد؟ در نتيجه در كمتر از 7‌دقيقه آماده مي‌شويد... دست از اين كار برداريد!...

ادامه نوشته

10 عادت را تغيير دهيد ...

 

10 عادت را تغيير دهيد

   

 

 

 

         با تغيير دادن عادت‌هايتان مي‌توانيد به آساني به استرستان خاتمه دهيد! زيرا برخي از عادت‌ها هيچ تأثيري در حالت احساسي شما ندارند و اضطرابتان را افزايش مي‌دهند.


در اينجا فهرستي از دشمنان خوشبختي‌ را در اختيارتان قرار مي‌دهيم.

 

1- دير از خواب برخاستن

          آيا وقتي كه بايد ساعت 8 ‌سر كارتان باشيد، يك ربع به 8 از خواب بلند مي‌شويد؟ زماني‌كه ساعت‌تان زنگ مي‌زند، قبل از برخاستن دست كم آن‌را 3 بار خاموش مي‌كنيد؟ در نتيجه در كمتر از 7‌دقيقه آماده مي‌شويد... دست از اين كار برداريد! پريدن از تختخواب شما را عصباني كرده و موجب استرس شديد و مضر مي‌شود!

ادامه نوشته

راه صحیح خوردن میوه ها

 

 

مطلب طولاني است اما بسيار مفيد است

         همه ما فکر ميکنيم که خوردن ميوه يعني خريد ميوه، پوست کندنش و فقط گذاشتنش توي دهان به اين سادگي که فکر ميکنيد نيست بسيار مهم است که بدانيم چگونه و چه وقت بايد ميوه بخوريم؟ 

راه صحيح خوردن ميوه ها چيست؟

اين است که ميوه ها را بعد از مصرف غذا نخوريد .ميوه ها بايد زماني خورده شوند که معده خالي است .اگر ميوه ها را به آن صورت بخوريد، نقش مهمي در مسموم کردن سيستم بدنتان خواهند داشت بدنتان را با مقدار زيادي انرژي تامين ميکنند که اين انرژي به جاي مفيد بودن باعث از دست دادن وزن و کاهش قدرت براي انجام ديگر فعاليتهاي زندگي ميشود

ميوه مهم ترين خوراکهاست

براي مثال درنظر بگيريد که دو تکه نان و يک تکه ميوه خورده ايد تکه ميوه آماده است که مستقيما وارد معده تان و روده تان شود اما به دليل آن دو تکه نان، از ورود سريع آن به معده جلوگيري مي شود  در اين بين همه غذا فاسد شده، تخمير ميشود و به اسيد تبديل ميشود به محض اينکه درون معده، ميوه با غذا و آنزيمهاي گوارشي  تماس پيدا ميکند، همه حجم غذا شروع به ازبين رفتن و فاسد شدن ميکند 

لطفا ميوه هاي خود را زماني مصرف کنيد که معده تان خالي است و يا قبل از خوردن وعده هاي غذاييتان ميل کنيد

 

لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه نوشته

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

       اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
       به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى...
 
       ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

 

 

        آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم...

 

لطفا ادامه را در ادامه مطلب مطالعه فرمائید .

 

ادامه نوشته

یک داستان زیبا و واقعی  -  معلم و شاگرد -

         در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به یك اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.

        البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امكان نداشت. مخصوصاً این كه پسر كوچكى در ردیف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

        

       تدى سال قبل نیز دانش آموز همین كلاس بود. همیشه لباس هاى كثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
           امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند كمكش كند.
         معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت كامل".
           معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
       معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود:  ...


برای مطالعه ی ادامه ی این داستان واقعی روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته