در اکثر کشور های دنیا رسم است که در ایام کریسمس

و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه

هر چهار شمع میسوزند،

 شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

 امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.


 Iran_Eshgh


شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود

که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.

  اولی گفت: من صلح هستم!

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.

 فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.

 سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

 *****

 دومی گفت: من ایمان هستم!

  با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،

 و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،

 وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید

و شعله اش را خاموش کرد.

 *****

شمع سوم گفت: من عشق هستم!

 ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.

  مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

 آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم

فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

 *****

 ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید

 و گفت: چرا خاموش شده اید؟

 قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله

شروع کرد به گریه کردن.

 *****

سپس شمع چهارم گفت:

نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم

شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.

 من امید هستم!

 کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت

و شمع های دیگر را روشن کرد. 

 چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.

 چراکه هر یک از ما می توانیم

 امید، ایمان، صلح و عشق

  را حفظ و نگهداری کنیم.


مدیریت وبلاگ