درود همولایتی
در حال نوشتن مطلبي براي اين پست بوديم به اين مضمون كه :
" يه بنده خدائي كه كارش ساخت و نشر لطيفه هاي طنز براي قوم غضنفر !!! بود رفته بود حج ، ۷ دور طوافش كه تموم شد ، رو به خانه خدا ايستاد و ناليد كه : خدايا ، پروردگارا ... ميگن اينجا كه بياي همه گناهها بخشيده ميشه و ... خدايا ، من براي اين جماعت غضنفر خيلي جك ساختم تا خلقت بخندن و توي اين فقر شادي كمي شاد باشن ! حالا اينجا اميدم اينه تا منو ببخشي و از گناهام بگذري و قول ميدم ديگه از اين كارا نكنم و با بيان اعمال و حركات اونا باعث خنده خلق نشم ... !!!! خلاصه گفت و گفت و در حال زار زدن بود كه ناگهان يكي زد روي دوشش و با لحظه غضنفري غليظ (جمله را با لهجه غليظ غضنفرانه بخوانيد ) پرسيد : اين خانه خدا كدوم طرفه قارداش ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بنده خداي لطيفه ساز ! مات و مبهوت با نگاهي ... ! دوباره رو به خانه خدا كرد و گفت : خدايا ! حالا فهميدم كه من مقصر نبودم ، اونا خودشون عامل اصلين . من اگه ولشون كنم اونا ولم نميكنن ... !!!!!!!
حالا شده داستان ما و مسائل روستا ، ما هر چي ميام كه كاري به كار دست اندركاراي امور روستا نداشته باشيمو فقط تعريف كاراي خوبشونو بكنيم مي بينيم كه نخي..........ر ، اونا خودشون دلشون تنگ ميشه و كاري ميكنن كه ما بهشون بپيچيم ...
بعد از اينكه چند پست قبل تر در مطلب - در مسير جاده - از نبود تابلو براي كميشان نوشتيم ، چند روز بعدش تابلوي بلااستفاده مخابرات روستا كه مدتها در مدخل ورودي خودنمائي ميكرد و در حال انقراض !! بود با رنگي شاد و عجيب پوشش داده شد و با خطي عجيب تر منقش به نام كميشان شد . تابلوئي شد كه بايد بياين و ببينين ... !!! "
آخه نميدونم اين تابلو رو ...
القصه ، در حال اتمام مطلب انتقادي فوق الذكر جهت انتشار در وبلاگ بوديم كه امروز صبح وقتي اومديم لب جاده جهت عزيمت به محل كار و خدمت به خلق خدا ، در جا خشكمان زد ...
نبود ...
غيب شده بود ...
اينورو گشتيم ، اونورو كاويديم ...
اما هر چه بيشتر جستيم كمتر يافتيم ...
يار چند روزه اخير ما كه هر روز صبح به ديدن رنگ سال و خط فوق نستعليقش عادت كرده بوديم غيبش زده بود !!! به ياد طاق نصرت روستا افتاديم كه در دوران صدارت دهيار پيشين بطور ناگهاني غيبش زده بود و هنوز از هجرت غير منتظره اش حيرانيم !! يعني تاريخ به اين زودي دوباره تكرار شده بود ؟!!
خدايا چه بلائي بر سر پلنگ صورتي ( ببخشيد ، تابلوي صورتي ! ) خوش نقش و نگار روستايمان آمده ؟ نكند از تيررس برادران هم كيش و بزرگوار دزدان دريائي كارائيب ( چي ميگم من ؟! ) دزدان خودي رهائي نيافته و در بيغوله اي بفروش رسيده ؟ اگر باد و باران ديروز و ديشب سرنگونش كرده پس آثار خرابي كجاست ؟ اگر مثل طاق نصرت برود و ديگر پيدايش نشود چه خاكي بسرمان كنيم ؟!! نكند برادران دست اندركار مثل هميشه با نيروي مافوق طبيعي اطلاع از نهان و آشكار ، از موضوع مطلب در دست انتشار در اين باب آگاهي يافته و علاج پيش از واقعه نموده اند تا سنگ روي يخمان كنند ... ؟
و هزاران فكر ديگر كه هي آمد و رفت و هنوز هم بي پاسخ مي آيند و ميروند و مجبورمان كرده كه مطلب انتقادي به آن خوبي را اينگونه ادامه دهيم و استفتاء نمائيم از آگاهان و مطلعان تا مطلعمان كنند از سرنوشت يار صورتي جديدالورود في الفور مفقود شده روستا !!
منتظرمون نزاريد لطفا ... !
اينم از قصه تصويري زندگي كوتاه مدت و نافرجام پير جوان شده ي ناكام تابلوي صورتي روستا :!!!
نبود ...

پير و فرتوت در گوشه اي آرميده بود ...

با دمي عيسائي ، جوان شد و آمد ...

و چه زود و بي خبر ، تنهايمان گذاشت و رفت ...

مديريت وبلاگ