یاد ایام ...
بنام خدای علی ...
درود همولایتی عزیز
حدود یک سال پیش در چنین ایامی درج مقاله ای در یکی از پست ها با عنوان " غم نامه ی کمیشان در شب های احیاء " موجب ایجاد تنش بین بقول مبلغ دینی محل " بچه مذهبی ها و غیر مذهی های !!!!!!!!!!!!!! " روستا شد که اثراتش هنوز ادامه داره و همون جریان باعث شد که تلاش مسئولین امور روستا بیشتر بشه و مخصوصا در امور دینی به چنان پیشرفتی برسیم که دیگر بچه ی غیر مذهبی در روستا نداریم و از آن آمارهای کذائی و جوانان آنچنانی خبری نیست و بحمدلله همه چیز بر وفق مراد است .
خواستیم دوباره یادی از آن ایام بکنیم و مروری داشته باشیم بر آن مقاله و از نظرات شما و مقایسه ای که بین این یکسال گذشته انجام میدهید آگاه شویم .
مهم :
لازمه توضیح بدم این پست همونجوری که از اسمش پیداست یادی از ایام نه چندان دوره و به این دوره زمونه که همه چی ردیف و روبراهه ربط نداره . اینو جلو جلو گفتم تا فردا دوباره طوری نشه که مای تازه مسلمان شده دوباره کافر بشیم و دوستان گرام بهشتی از قبل یه طبقه برن بالاتر ( راستی بهشت چند طبقه ست ؟!!!!! )
و اما مقاله :
فزت و رب الکعبه ...
اول كلام ؛ شبهاي ضربت خوردن و شهادت مولاي متقيان ، امام الاعلا ، فخر عالمين ، حضرت علي (ع ) رو به محضر آقا امام زمان (عج ) و تمامي همولايتي هاي عزيز تسليت ميگم و اميدوارم از كرامات اين شبهاي عزيز نهايت بهره رو ببرند .
و اما بعد ؛
ديشب اولين شب احياء بود و شب راز و نياز و استغفار ...
براي اينكه ازفضائل اين شبهاي عزيز بهره برده باشم ، گفتم سري به مسجد بزنم و اين شبها را همراه با دوستان و اهالي محل پاس بداريم .
با دوستي براه افتاديم . در راه جوانها را مي ديديم كه دسته دسته كنار جاده نشسته و مشغول گپ و گفتمان بودند .
با خودم گفتم : حتما مسجد جا ندارد كه اينها بيرون نشسته اند !!! دلم بحالشان سوخت كه چرا نبايد فضا به اندازه ي كافي باشد تا آنان نيز به جمع عزادارن بپیوندند و استغفار كنند و از فيوضات اين شبها بهره مند شوند و اي كاش دست اندركاران و تصميم گيرندگان خود مختار در تصمیم گیریهای مرتبط با روستا و ساخت اماكن مذهبی ، طرحي جمع و جورتر و معقولانه تر مي ريختند تا احداث آن زودتر به پايان مي رسيد و حال دست به سوي هر كسي دراز نمي كردند ، كاش بيشتربه فكر روستا بودند تا به فكر دست و پا كردن نامي براي خود و ...
به سمت مسجد مي رفتيم كه يكي ندا در داد كه : به كجا چنين شتابان ؟!!!! گفتيم : مراسم احيا ء . خنديد و گفت : مگر نميدانيد كه شب احياء است و ازدياد جمعيت بحدي است كه مسجد محل پاسخگوي نياز خيل جمعيت نيست !!! امشب و شبهاي ديگر قدر ، مراسم در حسينيه برگزار ميشود . ما هم گفتيم : به چشم ، بچه كه زدن نداره ... !!!!
دم در حسينيه پرسيدم : اگه داخل جا نيست همين بيرون بنشينيم و از بيانات تكراري !!! فيض ببريم . بزرگواري گفت : اصلا امكان نداره . بيرون ؟ بفرمائيد داخل . اگر جا نباشد ، براي شما هر طور شده جا فراهم مي كنيم !!! با اين حرف ، كمي احساس غرور كاذب ( مثل اوني كه بعضي ها رو خيلي ميگيره !!! ) در خود احساس كرديم و داخل شديم !!!!!!
اما ...
در بدو ورود هر چه گشتيم در فضاي مياني داخل حسينيه ، فردي را پيدا كنيم که احوال پرسی کنیم ، موفق نشديم و مانند قلب كودك به سن تكليف نرسيده ، صاف و خالي بود !!! يعني چه ؟ يعني اينكه با حسينيه اي پر از خالي !!! روبرو شديم . يك نگاه عاقل اندر سفيه !!! به دوست بزرگواري كه گفته بود برايمان جا رزرو می كند ، انداختيم كه يعني ؛ خودتی بابا . با ما هم بعله ؟!!! و ناخوداگاه به ياد جوانان بيرون حسينيه و لب جوب و قهوه خانه نشين افتادم كه ...
الغرض : در 4 گوشه ي حسينيه ي تازه و بد گسترش يافته ي محل ، تعدادي از جوانان ديروز، كه بعد از گذر از سن جواني و سپري كردن شور و حال آن دوران ، حال تسبيه به دست شده اند ، نشسته بودند و يا با چشمان بسته مشغول رفع خستگي چشم و همزمان گفتن ذكر !!! بودند ، يا با بغل دستي در مورد كشاورزي و ... صحبت مي كردند و يا مكان و زمان را براي رفع موقت خستگي كار روزانه ، مناسب ديده و در خوابي سبك فرو رفته بودند و البته بودند از اقشار ديگر به تعداد انگشتان دست ... و تازه فهميدم كه چرا حكيم فرزانه اي فرمايش كردند : " با كفشهايم راه بروم و به خدا فكر كنم ، بهتر از آنست كه در مسجد بنشينم و به كفشهايم فكر كنم ... !!! "
و مخلص كلام اينكه ، همه اين عوامل ، دست به دست هم دادند كه دوباره اين فكر خراب من به تراوش در آيد و بنالد و با خود زمزمه كند كه : چه كرده ايم با دين و مذهب و جوان ، كه در شب احياء ، كه از هزار شب برتر است ، با حسينيه و مسجدي پر از خالي روبرو هستيم ؟!!!
به بغل دستيم گفتم : كجايند مردان بي ادعا ؟!!!! چرا اينقدر سوت و كور است ؟ با لحني خاص گفت : اندكي صبر ، سحر نزديك است ... !!! گفتم : اخوي ، ما در حرف زدن معمولي ، تپق مي زنيم و دير فهميم !!! ساده صحبت كن ما نيز چيز فهم شويم . اين بار، او نگاهي عاقل اندر سفيه !!، به من انداخت و دستي به شكمش كشيد و گفت : صبر كن باقلا پخته رو بيارن ، بعدش مي بيني ... !!!!!
يه چاي برامون آوردند و تازه مشغول گرفتن يك دانه خرماي اهدائي اهالي بوديم كه شنيدم يكي رفته پشت تريبون و داره صحبت مي كند . دوستم گفت : آماده باش !!! گفتم چه شده ؟ زلزله آمده ؟ بمب كذاشته اند ؟ دعوا شده ؟ بگير بگيره ؟ چه شده كه بايد آماده باشم ؟!!!!!
گفت : نه بابا تو مگه بچه ي اين محل نيستي ؟ مگه نميداني كه دست اندركاران مسئوليت دار و بي مسئوليت روستا ، تا مراسمي با تجمعاتي اينچنيني مي بينند ، از خود بيخود شده و ناخوداگاه ، دستشان براي جمع آوري كمك از خودي و غير خودي ، دراز ميشود و ناخواسته باعث فراري شدن اهالي از حضور در چنين مراسمي ميشوند ؟ آماده باش و دست به جيب كن كه از قافله عقب نماني ... !!!!
محو اين گفتمان بوديم كه برادرهمولايتي فرمودند : فلان دستگاه را در محل نداريم و اگر قلب نوزاد در رحم مادر نزند !!!!! ما از كجا متوجه شويم و جلويش را بگيريم !!!! و مادران باردار ، مجبورند براي انجام اين آزمايش به روستاهاي اطراف بروند ، پس بيائيد بار ديگر و براي هزارمين بار، همت كنيد !!!دست در جيب هم کنیم به مهر !!! و كودكان متولد نشده را از اين خطر نجات دهيم .
پول بدهیم که چیزی خریداری شود یا برای استفاده ی عموم چیزی ساخته شود حال اگر آن چیز ساخته شده بدون اجازه ی عموم تخریب شد و به تاریخ پیوست ملالی نیست . سر متولیان سلامت ...
و من بيخود از خود ، محو اين جملات بودم و افكار مشوش پشت سر هم در ذهن كوچكم رژه ميرفتند كه : قلب بچه اگه نزنه كه ديگه يعني فاتحه ... !!!! قلب نوزاد اصلا نزنه يا اينكه ضربانش كم بشه ؟!!!! اينهمه نوزاد ، تا امروز، با اون قلباي مريض چطور دنيا اومدن ؟!!!
راستي اگه بخواد مايحتاج به قول برادر عزيزمان ، ضروري روستا ، با پول مردم خريداري بشه ، پس دولت با آن همه پول چه كار كنه ؟ باز گلايه مي كنيد كه چرا به اين و آن پول مي دهيم ؟!!! خوب اگر ندهد كه در پول غرق مي شويم . اصلا دولت به كنار، كه صلاح مملكت خويش خسروان دانند ( باز عزيزاني پيدا ميشن و ميگن سياسي صحبت كردي ؟ ما رو چه به سياست ، ما خودمون كم شانس ، همينجوريش پشت سرمون حرف زياده ، تا چه برسه به ... خدايا استغفار !!! )،
نمیدونم سنگ و كاشي كردن ساختمان نانوائي روستا !!! مهمتره ، يا خريد اين دستگاه يا اموري شبيه اين و رفع مشكلات اقتصادي اهالي و بهبود امور روستا ، كه نفع عموم مردم و بهبود بهداشت و سلامت روستا را در پي دارد ؟ آيا بهتر نبود اين قبيل پولهاي بلاتكليف ، خرج عمران و آبادي روستا شود و ...
اما با همه ي اينها ، بايد مراتب سپاس خودم و اهالي رو از اين همولايتي عزيز كه دلسوزانه و پيگيرانه و بدون هیچ چشمداشتی فقط به فكر حل مشكلات مهم و ضروري روستا ، حال با توسل به هر راهكاري ، هستند ، ابراز كنم و براشون در ادامه ي اين راه آرزوي موفقيت داشته باشم . خداوند جزاي خير دهاد ...
در همين افكار بودم كه ديدم تكان ميخورم ، به هواي اينكه باز خبري شده ، آماده فرار شدم !!! كه ديدم نخيــــــر ، بغل دستيم است كه به پهلويم ميرند كه : هاي عمو ، كجائي ؟ چائيت يخيد ... !!!
خرما رو بدهن نگذاشته ، ديدم عزيز ديگري ( كه شخصا ارادت خاصي به او دارم ، هر چند كه او ... ) وهر كجا وسائل صمعي بصري باشد او هم حي و حاضر است و در تمام امور بنوعي خودي نشان ميدهد و صاحب نظر است و در مراسم مختلف از طريق تريبوني كه متعلق به عموم هست ، افكار و تفكرات شخصي خود را به خورد مردم ميدهد و نظر آنان و مكان و زمان برايش مهم نيست و زیاد اهل انتقاد پذیری نیست ميكروفون بدست شد و شروع كرد به ايراد سخن ...
اينبار بحث جالب به نظر ميومد ؟ چون بحث ، بحث فرهنگي بود و در مورد جوانان روستا و منم كه عشقم توجه به جوان كميشاني است ، مشعوف از اينكه خدا را شكر ، يكي پيدا شده در مورد جوانان و مسائل آنان ، باب صحبت را شروع كرده ، دوباره چائي را فراموش كردم و دو تا گوش داشتم ، دو تا ديگه قرض كردم و بگوش جان ، نيوش كردم ، تا جمله اي را از دست ندهم ...
هنوز دو سه جمله در فضاي حسينيه پخش نشده بود كه سوابق ذهني بدادم رسيدند و هشدار دادند كه ؛ اي بابا ، چيه سراپا گوشي ؟ صحبت ها ، همون صحبتهاي قديمي است و تكرار مكررات و رفع تقصير از متوليان امور روستا و گناهكار كردن ديگران ...
بحث عزيز دلمان با كلمه ي معروف دشمن ، شروع شد و راهكارهاي آنها (دشمنان ) براي تخريب دين و جوان . از هجوم سخت و نرم گفت و آنها را براي جماعت نيمه خواب و نيمه بيدار و مشغول گفتگوي دوبدو و در حال ذكر خواندن ( بياد نمايندگان مردم در مجلس افتاديد ، نه ؟!!! ) كالبد شكافي كردند !!! از موبايل و ماهواره و ديگر تكنولوژيهاي به اصطلاح روز در نظر خودشان و از تاريخ گذشته در دنياي با سرعت نور در حركت فناوري و پيشرفت علمي ، گفتند و بحثشان به موضوع جوانان روستا رسيد .
آماري دادند شبيه آمارهاي بانك مركزي !!! كه بله 70درصد جوانان محل روزه نمي گيرند و نماز نمي خوانند و كارهاي آنچناني مي كنند و ... و بعضي افراد ناآگاه ، بر ما متوليان امور فرهنگي روستا خرده مي گيرند كه براي آنان چه كرده ايم ؟ برادر خوش سخن ادامه دادند كه : اصلا اين قبيل امورو بهبود و اصلاح جو روستا به ما بر ميگردد يا مقصر خانواده ها هستند ؟ و ...
محو سخنان گرانبهايش بودم كه بغل دستيم دوباره تكاني زلزله آسا به من داد و گفت : يه كاري دارم ، مياي بريم و برگرديم كه لااقل به باقلا خورون برسيم ؟!!! و من به ناچار ، كه شايد از من ناراحتي به دل بگيرد و منم كه طاقت ديدن ناراحتي هيچ كس را ندارم ، اطاعت امر كردم و همراهش شدم .
بلند که شدم ، چشمانم به استكان چاي افتاد كه چه سردانه !!! به من چشمك ميزد كه ؛ ديدي نتونستي منو به قتل برسوني و از دستت در رفتم !!! و براستي اين اولين چائي بود كه از دست من جان سالم بدر برد !!! بهر حال ، برايش روي كف دستم ، يك خط و نشان كشيدم به ايــــــــــــن بزرگي و چشم غره اي برايش رفتم !!! و از جمع عزاداران جدا شده و رفتيم براي رسيدن به كار برادر ديني خود ، كه از قديم گفتن : عبادت ، بجز خدمت خلق نيست ... !!!
اما نه اينكه صداي داخل حسينيه از بلندگو پخش ميشد تا اهالي خوابيده و يا مريض نيز از آن فيض برده و بهره مند شوند ، همراه با انتشار سخنان گرانبها در محيط شبانه ي روستا ، افكار مشوش بودند كه دوباره در ذهنم شروع به رژه رفتن كرده و دنبال پاسخ مي گشتند ؟ يكي يكي مي آمدند و چون پاسخي نمي گرفتند ، يك دهن كجي به صاحبشان كه بنده ي هميشه مقصر باشم ، ميكردند و رد ميشدند !!!
سئوالاتي مثل : اصلا دشمن كيست ؟ چرا در هر كاري كه از عهده اش بر نمي آئيم يا در انجام آن كوتاهي مي كنيم به واژه ي دشمن پناه مي بريم ؟ آيا دشمن ساختگي ، خود ما ( همه آنهائي كه ميتوانيم براي برون رفت روستا از اين معضلات و مشكلات كاري انجام دهيم و نمي دهيم و وارد گود نمي شويم و اگر هم وارد گود شديم محافظه كاري مي كنيم ... ) نيستيم ؟
آيا مائي كه بجاي جذب جوان ، با برنامه ريزيهاي غلط و غير جوان پسندانه ، رفتارها و برخوردهاي نامناسب ، عدم تخصص در اموري كه قبول مسئوليت مي كنيم ، مقصر جلوه دادن ديگران و تخريب شخصيتي و اجتماعي آنان ، القاء به زورتفكرات شخصي خود به ديگران ، عدم پذيرش انتقاد و برخورد غير عقلائي با منتقدان به جاي اصلاح خود و برنامه هاي در دست اجرا و جو سازي و ساير موارد مشابه ، باعث بيزاري جوان از دين و مذهب و عدم جذب اصولي آنان ميشويم ، دشمن نيستيم ؟
آيا جلوي تكنولوژي و پيشرفت را ميتوان گرفت ؟ يا بايد با اجراي برنامه هاي صحيح و جوان پسند از جانب متوليان امور روستا به نحو اصولي از آنها استفاده كرد ؟ به عنوان مثال آيا ميتوان به جوان گفت موبايل نداشته باش يا بايد با فرهنگ سازي و آموزش درست و اصولي و دوستانه برخورد كردن با آنان ، روش استفاده صحيح از موبايل و تكنولوژيهاي روز را به آنها آموخت ؟
از همه جالبتر اين سئوال بود كه چون نوبت به آن رسيد و مطرح شد ، لبخندي ژوكوندانه !!! برلبانم نشاند ( كجائي داوينچي ؟ جات خالي !! اگه بودي مي تونستي يه لبخند ژوكوند ديگه بكشي ،اين بار ؛ اكبر ژوكوند !!!!!) و آن اينكه : دوستمان فرمودند ؛ در انحراف جوانان و دين بيزاري آنان ،مسئولين فرهنگي روستا بي تقصيرند و خانواده دچار مشكل و مقصر اصلي است . شايد در نظر ايشان ، جوان 24 ساعته در محيط خانوادگي است و با بيرون ارتباطي ندارد . آنطور كه لااقل از شواهد روستاي ما پيداست ، اينجا بر عكس است و اكثر جوانان ، اگر نگوئيم 24ساعته ، بيشترين زمان از شبانه روز ، بيرون از خانواده هستند !!!!! و هر چه فرا ميگيرند از جو فرهنگي موجود بر روستا و محيط اطراف است و همه مي دانيم اصلاح جو فرهنگي روستا و خانواده ها نيز بر عهده سردمداران اين امر در روستا مي باشد .
خانواده مقصر، قبول ، من هم نمي گويم مقصر نيست . اما برادران و خواهران عزيز مسئول امور فرهنگي روستا ، براي اصلاح افكار موجود در خانواده ها و ارتقاء سطح فرهنگي اجتماعي آنها ، بعنوان كساني كه خود را مسئول اين امور در روستا ميدانند چه كرده اند ؟ آيا از امور روستا ، فقط عنوان و پست و سمت داشتن آن را خواهانيد و يا ميخواهيد كاري براي روستا انجام دهيد ؟
ورزش كه در روستا اختصاصي شده . سفرهاي زيارتي سياحتي و اردوهاي تفريحي كه اختصاصي شده و يا اصلا انجام نميشود . مراسم جشن و اعياد ائمه كه با مجالس عزا تفاوتي ندارند . مركزي براي امور جوانان وجود ندارد . برخوردها با جوانان و نوع نگرش به آنان تخريب گرانه است . هماناني كه در نظر جوان كميشاني جائي ندارند داراي مسئوليت امور مرتبط با جوانان هستند . حمايتي از افرادي كه باشگاهي يا مركزي تاسيس كرده يا دست به كار فرهنگي در روستا مي زنند صورت نمي گيرد . تصميم گيري نهائي در امور مرتبط با روستا در تمام جوانب ، معلوم نيست به عهده ي چه مرجعي است ؟ و در امور مختلف ، هر جمعي براي خود تصميمي جداگانه اتخاذ مي كند ...
در كدام يك از تصميم گيريهاي روستا ؛ جوان ، نيازهاي او ، راهكارهاي جذب جوان و ... رادر نظر داشته ايد و يا اگر داشته ايد ، پيگير به ثمر نشستن آن بوده ايد ؟ دوستي در اظهار نظري در مورد مطلب خانه ي عالم روستا نوشته بود :ما انجام مي دهيم ، وقتي جوان نمي خواهد يا نمي آيد ما چه كنيم ؟!!!!
عزيز دل برادر : هر كه را طاووس خواهد ، جور هندوستان كشد . اگر مسئوليت قبول كردي بايد تا آخرش بروي و فقط به فكر يدك كشيدن عنوان آن نباشي . بايد در اجراي بهينه ي مسئوليت محوله با جان و دل كوشيد . همولايتي جان ؛ سخن ، نو آر ،كه نو را حلاوتي است دگر ...
با جوان بايد دوست شد . برنامه هاي طرح شده براي او بايد جوانانه باشد . جوان به روز است و اين طبيعت روزگار است ، جواني خود را بياد آوريد ( البته اگر چنين دوراني داشته باشيد ) نمي توان جوان را خيلي به پائين كشيد و به گذشته برد ،يا با جوان پيرانه صحبت كرد ، بايد به خود تكاني بدهيد و كمي به جلو حركت كنيد . يك بار نشد ده بار ، صد بار ... نبايد خسته شد و پا پس كشيد .
البته اين مداومت و دلسوزي و پيگيري ، در صورتي ممكن است كه واقعا به جوان روستا و تغيير ساختار فرهنگي و اجتماعي در روستا ، كه همانا بزرگي خود شما در پي خواهد داشت ، به عدم استفاده ابزاري از عناوين و ... ايمان داشته باشيد و از اينهمه ، فقط به فكر يدك كشيدن پست و عنوان آن و احساس بزرگي كاذب در روستا نباشيد .
سئوالي دارم :
آيا دوست داشتيد كه پسوند شما مثلا عباس آبادي بود ؟ ممكن نيست كه پاسختان بله باشد ... !!! چون با جوي كه بر عباس آباد نكا حاكم است و شهرتش همه جا پيچيده ، هيچ كس تمايل به داشتن چنين پسوندي ندارد . نخواهيد و نگذاريد كه خداي نكرده در آينده داشتن پسوند كميشاني مايه ي شرمساري اهالي گردد هر چند كه هم اينك نيز بطور خفيف مشاهده ميشود .
براستي آيندگان در مورد شما چه خواهند گفت ...؟
" جمعيت و ببين ، ماشالله ... فكر كنم باقلا پخته رو آوردن !!! " اين جمله از دوستم بود كه همزمان با وارد كردن ضربه به پهلويم ، عنوان كرد ( بيچاره اين پهلوي بنده كه از دست اين افكار ، چقدر ضربه خورده ... ) و من تازه فهميدم كه اي بابا ، چه غافلم من . رفتيم و برگشتيم و اين افكار آنقدر مرا در خود فرو برده بودند كه نتوانستم از طبيعت موجود بهره اي ببرم و اين همه راه رو كوركورانه رفتم و برگشتم .
به حسينيه نگاهي انداختم . سفره پهن بود و كرور كرور خرد و بزرگ نشسته بودند و مشغول تناول باقلا پخته !!! ( خداوند به متوليان تهيه ، پخت و تناول آن كه ضمن كسب ثواب اخروي ، اسباب هجوم اهالي خصوصا جوانان رو به مسجد و حسينيه را فراهم مي آورند ، جزاي خير دهاد انشاءالله ... )
به دوستم گفتم :من كه اشتهايم كور شده ، اگه تو ميل داري ، بريم ؟! او هم كه متوجه شده بود افكارم ، چقدر از بابت عدم دريافت پاسخ سئوالاتشان ، به من دهن كجي كرده بودند ، ديگر نخواست او هم چنين كاري كند و هر طور بود به خود و شكمش قبولاند كه با من همراه شود و برويم به منزل تا بقيه عزاداري رو از تلويزيون سراسري و متعلق به عموم مردم ايران !!!!! نگاه كنيم تا شايد ، هم براي لحظاتي اين افكار منو تنها بذارن و هم فيضي از امشب شبي برده باشيم ...
چه سعادتي !! دعاي جوشن كبير شروع شده :
( اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ... )
عزداري شما هم قبول عزيزان دل .
ما رو هم از دعای خیرتون محروم نکنید.
التماس دعا ...
خوب دوستان عزیز بهتر از جان حالا شما برای ما بنویسید . منتظر اظهار نظرات شما هستیم ...
مدیریت وبلاگ

این وبلاگ آغازی است برای تحولی نو در روستای کمیشان و دریچه ای است برای بیان مشکلات و معضلات روستا و ارائه ی راه حل و اظهار نظر در مورد حل این مشکلات از جانب تمامی آنانی که خواهان روستائی آبادتر و پیشرو هستند ...